مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٣٠٣
جز آنكه مخالف ادله عقل است و هر چه چنين باشد، مقبول نبود، مطعون است در سندش؛ براى آنكه از قتاده روايت كرده اند، از حسن، از سمره، و حسن، سمره را نديد و از وى چيزى نشنيد، على قول البغداديين. دگر آنكه حسن به خلاف اين گفت در روايت عروه از او، نيز از سعيد جبير و عكرمه روايت كردند كه: شرك منسوب نيست با آدم و حوا؛ بل منسوب است الى غيرهما من كفّار اولادهما».
٧.٤. افسانه سرايى درباره حضرت ادريس عليه السلام
ابوالفتوح رازى رحمه الله در ذيل آيه ٥٧ سوره مريم چنين آورده است: «وهب بن منبّه گفت: هر روز چندان عبادت از ادريس به آسمان مى بردند كه از جمله اهل زمين فرشتگان از آن عجب بماندند و ملك الموت آرزوى ديدار او خواست، از خداى درخواست كه تا او را زيارت كند. خداى تعالى او را دستورى و او به نزديك او آمد به صورت آدمى و بر او سلام كرد و با او مصاحبت كرد و ادريس صائم الدهر بودى. چون وقت افطار بود، طعام پيش آوردند، او طعام نخورد. سه شب همچنين بود. ادريس را منكر آمد، گفت مرا بگوى تا كيستى؟ گفت: من ملك الموتم از خداى دستورى خواستم تا مرا با تو صحبت دهد. دستورى داد مرا، گفت: اكنون چون تو را با من صحبت افتاد، مرا به تو حاجتى است. گفت: چيست آن؟ گفت: قبض روح من كنى. خداى تعالى وحى كرد با او كه قبض روح او كنى. ملك الموت جان او برگرفت. خداى تعالى او را زنده كرد پس از يك ساعت. ملك الموت گفت: چرا قبض روح خواستى و فايده در او چه بود؟ گفت: تا سختى مرگ بچشيده [آماده] باشم آن را. آن گه گفت: مرا آرزوى ديگر هست و آن، آن است كه مرا به آسمان برى تا آسمان بنگرم. خداى تعالى دستورى داد، ملك الموت او را برگرفت و به آسمان برد و از آسمانها بگردانيد تا او بديد و او را به دوزخ برد. گفت بفرماى تا در دوزخ بگشايند. گفت تا بگشادند و او در رفت و بنگريد. آن گه بيرون آمد و گفت: