مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٣٤٥
رسول اللّه . گفت: چون در بگشايى، بگوى: سبحان من سخركّ لمحمّد؛ سبحان آن خدايى كه تو را مسخّر محمّد كرد. من دگر بار در خانه شدم، خرما كم بود. من اين كلمه بگفتم، شخص سياه منكر را ديدم بر سر آن خرما از آن مى خورد. من با او در آويختم. گفتم تو رابه نزد رسول صلى الله عليه و آله برم. گفت: دست از من بدار كه با تو عهد كنم كه دگر معاودت نكنم. تا مانند اين عهد كرد من دست از او بداشتم مدّتى برآمد با سركار شد. من رسول را باز گفتم، رسول مرا گفت تو نيز با او سر و كله شو. من در خانه شدم گفتم: سبحان من سخّرك لمحمّد. ديگر باره بگرفتم او را، گفتم: يا عدو اللّه ! نه با من عهد كردى كه ديگر مثل اين نكنى؟ گفت: آرى من خطا كردم، مرا رها كن كه ديگر اين نكنم. من در او در آويختم و گفتم: دست از تو باز ندارم تا تو را پيش رسول صلى الله عليه و آلهبرم. گفت: دست از سر من بدار تا تو را چيزى آموزم كه تو چون آن بر خوانى، هيچكس از جنيّان خرد و بزرگ و نر و ماده، گرد تو و متاع تو نگردند. من گفتم كدام است؟ گفت: آيت الكرسى است. من دست از وى بداشتم و اين حديث را رسول به گفتم، مرا گفت: تو ندانستى اى ابوهريره كه چنين باشد. من آيت بر آنجا خواندم ديگر شيطان گرد آن خرما نگشت. [١] ابوهريره را از جمله كارگزاران معزول عمر دانسته اند كه مدتى بر بحرين، امارت كرد [٢] و بر اثر خيانتى كه در بيت المال نمود، عُمر اموال وى را مصادره كرد و با تازيانه بر كمر او زد و به او گفت: تو پا برهنه بودى و كفشى در پايت نبود و اكنون صاحب اسبانى شده اى كه آنها را به ١٦٠٠ دينار فروخته اى؟ [٣] و در ماجراى حكميت ميان امام على عليه السلام و معاويه و قتل و غارت بُسر بن ارطاة و عزيمت جارية بن قدامه از سوى امام عليه السلام براى سركوبى آنان، جاريه به مدينه رفت و مشاهده نمود
[١] روض الجنان، ج٣، ص٤٠٠.[٢] أسد الغابة، ج٦، ص٣١٨.[٣] شرح ابن ابى الحديد، ج ١٢، ص ٢٧.