مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٣٠٤
مرا به بهشت بر تا بهشت بنگرم. او را به بهشت برد. در بزد، بگشادند و او در بهشت مى گرديد. چون به آنجا رسيد كه جاى او بود، بنشست، گفت تا ساعتى برآسايم. چون ساعتى بنشست، ملك الموت او را گفت برخيز تا تو را به مقرّ خود برم. او گفت: من نمى آيم. تو برو كه اينجا موافق است مرا. فتحاكما الى اللّه به حكومت به خداى تعالى رفتند؛ خداى تعالى گفت: رها كن او را كه اگر بليات و محن و تكليف دنيا، مقاسات بايست كردن كرد و اگر مرگ ببايست چشيدن، چشيد و اگر احيا و اعادت ببايست ديدن، ديد و اگر بر دوزخ ببايست گذر كردن، كرد و اگر در بهشت بر جاى خود بايست رسيدن، رسيد؛ او را رها كن كه او بر جاى خود نشسته است. فذلك قوله: «وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا»». [١] مرحوم شعرانى رحمه الله در پاورقى صفحه ٤٢٣ مى نويسد: «دو روايت مخالف يكديگر را مؤلف بى ترجيح از عرائس نقل كرده است؛ چون معلوم نيست صحيح كدام است، و دانستن اين امور واجب نيست».
٨.٤. ماجراى ازدواج پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با زينب بنت جحش
ابوالفتوح رازى رحمه الله پس از نقل سبب نزول آيه شريف ٣٦ سوره احزاب، سبب نزول ديگرى را از طريق عامه اين چنين نقل كرده است: «اما مخالفان ما آوردند كه سبب نزول آيت آن بود كه يك روز رسول عليه السلام؛ به سراى زيد حارثه به كارى آمد. زينب را ديد، خويشتن را بياراسته. رسول عليه السلام او را دوست داشت، گفت: سبحان اللّه مقلب القلوب و الابصار؛ سبحان آن خداى كه او دلها و چشمها بگرداند. چون زيد باز آمد، زن او را بگفت. زيد بدانست كه او در دل رسول افتاده است. در حال خداى تعالى كراهت آن زن در دل زيد افكند، زيد بيامد
[١] روح الجنان، ج ٧، ص ٤٢٢ ـ ٤٢٣؛ روض الجنان، ج ١٣، ص ٩٦ ـ ٩٧ .