مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٢٩٨
و گفتند: بى خرد غلام است اين.... بر دگر روز غلام به بازار آمد، آن مرد را ديد، گفت: اى بنده خداى! من با تو مشورت مى كنم؛ آنچه مصلحت من است، مرا بفرماى. گفت: برو اين گاو را نگه دار كه تا پس، در بنى اسرائيل حادثه اى افتد و ايشان را به اين گاو حاجت باشد. چون از تو خواهند، كمتر از پوست او پر از زر كرده بها مستان. او برفت. چون در بنى اسرائيل اين حادثه افتاد، در همه بنى اسرائيل گاوى كه بر اين صفت بود الاّ به نزديك اين غلام نيافتند، از او بخريدند به مراد او، به پوست آن گاو پر از زر». {-١-}
٤.٤. گوساله سامرى
ابوالفتوح رازى در ذيل آيه ٤٩ سوره بقره روايتى را از قول محمد بن جرير طبرى نقل و سپس نقد كرده است: «و در يك روايت آن است كه پيش از آن سامرى جبرئيل را ديده بود بر اسبى نشسته كه آن را فرس الحياة گفتند و او جبرئيل را بديدى براى آنكه از آن كودكان بود كه در عهد فرعون كودكان را مى كشت و مردم كودكان را در گورها و غارها و شكاف سنگ ها پنهان مى كردند جبرئيل عليه السلام بيامدى و ايشان را از گوشه پر خود شير دادى. پس آنان كه از پر جبرئيل شير خورده بودند، جبرئيل را بديدندى. و اين روايت محمد بن جرير الطبرى است، و هر كسى آن اسب پاى بر نهادى سبز شدى از زمين، او برفت و پاره اى خاك از جاى سنب برگرفت و گفت اين اسبى است كه هر جاى او قدم نهد، زمين مرده زنده شود ممكن بود كه اين خاك بر جمادى زنند زنده شود آن خاك نگاه مى داشت. چون بنى اسرائيل آن حُلّيها در آتش انداختند، او بيامد و آن پاره خاك نيز در آتش انداخت و گفت: كن عجلا جسداً له خوار. گوساله اى شد كه آن
[١] روض الجنان، ج ٢، ص ٧ ـ ٨ .