مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٢٩٧
چون اجلش نزديك رسيد، آن گوساله را بياورد، و بيشه اى بود در آن بيشه كرد و گفت: اى خداى ابراهيم! اين عِجْلْ را به تو مى سپارم تا اين فرزندك من بزرگ شود با او دهى، و برفت و مادر آن پسر را از اين حال خبر داد و با پيش خدا شد آن عجل در آن بيشه بزرگ گشت و قوى شد و دست به كسى نداد تا اين كودك بزرگ شد. هر روز بيامدى و پشته هيزم كردى در آن بيشه و بياوردى و بفروختى و نفقه خود و مادر كردى و رضاى مادر عظيم نگه داشتى. يك روز مادر او را گفت: پدر تو را در اين بيشه گوساله اى هست و به وديعه به خداى ابراهيم سپرده. اگر بروى و آن وديعه باز خواهى، كه او وديعه دارى است كه ودايع به نزديك او ضايع نشود و وديعه را باز دهد. غلام بيامد و به بيشه در آمد و گفت: يا اله ابراهيم يا من لا يضيع ودايعه؛ اى خداوندى كه وديعه تو ضايع نشود، آن وديعه پدرم به من باز ده. نگاه كرد گاوى مى آمد، كأعظم ما يكون من البقر واحسنه؛ بزرگ تر آنچه ممكن باشد كه گاوى بود و نيكوتر، تا پيش او بايستاد و به نام خودى رسن بر سر او كرد. چون به بازار در آمد، مردمان را از نيكويى آن گاو و بزرگى او عجب آمد. به خانه آورد، مادر او را گفت: مصلحت در آن است كه اين گاو بفروشى و در سرمايه گيرى و بدان كار مى كنى. بر دگر روز گاو به بازار برد و قيمت گاو در آن روزگار سه درم بود. مادر را گفت: به چند فروشم اين گاو؟ گفت: قيمت، سه درم است ولكن به هر بها كه خواهند تا مرا خبر ندهى، مفروش. چون گاو به بازار آمد، مردى درآمد و گفت: اين گاو به چند فروشى؟ گفت: قيمت بازار سه درم است. گفت: سه درم از من بستان. گفت: تا مادر را خبر دهم. گفت: قيمت سه درم است. شش درم از من بستان و مادر را خبر مكن. گفت: نستانم. او درم دوازده كرد و بيست و چهار كرد. او مى گفت: ممكن نيست تا من مادر را خبر ندهم. او همچنين مى فزود تا به آنجا رسانيد كه گفت: پوست اين گاو پر از زر كرده بستان و با مادر رجوع مكن. گفت: ممكن نيست. مردم از آن بخنديدند