مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٢١
«همانا اين خبر را آنان روايت كرده باشند كه حديث مهدى را از روى بى انصافى منكر باشند [زيرا ظاهر عبارت خبر اين است كه عيسى نازل مى شود و خليفه رسول اللّه بر امّت است]، والاّ او [عيسى] خلافت رسول را نشايد؛ براى آنكه شرع او منسوخ است و او شرعِ ما نداند. [پس] لابد بود از آنكه رجوع او و رجوع جمله امّت، به كسى باشد كه شرع محمدى داند و استحقاق آن دارد كه عيسى بن مريم به او اقتدا كند، از او قبول كند. پس همانا خلل از راوى بوده باشد و خبر چنين است: و انّه نازل على امّتى مع خليفة من ولدى... . و جمله آنچه در اين خبر هست، همه اوصاف و علامات روزگار مهدى است كه در اخبار مخالفان و مؤالفان آمده است و اگر كسى انصاف دهد و عناد رها كند و بر اين اخبار واقف شود و آن را با حجّت عقل و آيات قرآن برابر كند، بداند كه معتمد آن است.... ابو جعفر منصور خليفه روايت كرد از پدرانش از عبداللّه عباس كه رسول صلى الله عليه و آلهگفت: كيف يهلك اُمّة أنا فى أوّلها و عيسى فى آخرها و المهدى من أهل بيتى فى وسطها؛ گفت: چگونه هلاك شوند امّتى كه من در اول ايشان و عيسى در آخرشان، و مهدى از اهل البيت من در ميانه ايشان [است]. و اين خبر از روايت ابو جعفر منصور الدوانيقى حجّت است و دليل بر وجود مهدى عليه السلام، براى آنكه رسول عليه السلام گفت: و مهدىِ اهل البيت در ميانه»، و اگر اكنون و پيش از اين تاريخ به مدت دراز او موجود نبوده باشد، اين خبر را معنا درست نباشد. اين خبر را ابو اسحاق ثعلبى امام اصحاب الحديث در تفسيرش به اسناد بيارد. {-٢-}
[١] اين خبر در تفسير طبرى، ج ٣، ص ٢٠٤ و تفسير ثعلبى، ج ٣، ص ٨٢ نقل شده است.[٢] ر.ك: تفسير ثعلبى، ج ٣، ص ٨٢.[٣] تفسير ابوالفتوح، ج ٤، ص ٣٥١.[٤] ر.ك: تفسير ثعلبى، ج ٣، ص ١٢٦؛ ج ٤، ص ٧٨.[٥] معارج (٧٠): آيات ١ ـ ٣.[٦] ر.ك: تفسير ثعلبى، ج ٩، ص ٣٥.[٧] قصص (٢٨): آيه ٣٥.[٨] ر.ك: تفسير ثعلبى، ج ٤، ص ٨٠.[٩] تفسير ثعلبى، ج ٤، ص ٢١٩.[١٠] ر.ك: تفسير ثعلبى، ج ٥، ص ٨٣.[١١] ر.ك: تفسير ثعلبى، ج ٥، ص ١٦٢.[١٢] ر.ك: تفسير ثعلبى، ج ٧، ص ١٨٢. البته متن حديث در تفسير ثعلبى، اندكى با تفسير ابوالفتوح تفاوت دارد.[١٣] ر.ك: تفسير ثعلبى، ج ٨، ص ٤٢.[١٤] همان، ص ٣٣٧.[١٥] تفسير ثعلبى، ج ٨، ص ٣١٠.[١٦] همان، ص ٣١٤.[١٧] تفسير ثعلبى، ج ٩، ص ١٥٠.[١٨] همان، ص ٨٣.[١٩] همان، ص ١٧٤.[٢٠] تفسير ثعلبى، ج ٩، ص ١٨٢.[٢١] همان، ص ١٥٤.[٢٢] همان، ج ١٠، ص ٩٨.[٢٣] تفسير ثعلبى، ج ١٠، ص ١٣٤.[٢٤] همان، ص ٣٢٢.