روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٤٦٥ - فصل ششم در حقوق رعايا بر سلاطين و مراعات حقوق زيردستان
عمّال شهر پرسيد كه، «مزدورى را در اين شهر هر روز چه مقدار اجرت مىدهند؟» گفتند: «چهار درم.» گفت: «مرا هر روز چهار درم اجرت مزدورى از بيت المال مسلمانان بس است تا عيال من بدان زندگانى كنند و من به مصلحت مسلمانان قيام نمايم.» نقل است كه او را نوزده فرزند بود. آن روز كه وفات مىكرد بغير از مصحفى و شمشيرى در خانه او هيچ نبود. شخصى از اقرباى او برخاست و گفت: «اى امير المؤمنين! كارى كردى كه هرگز هيچكس چنين نكرد.» گفت: «چه كردم؟» گفت:
«اموال خود را تلف كردى و فرزندان خود را محتاج گذاشتى.» گفت: «من روزى كسى به فرزندان خود نتوانم داد و روزى فرزندان خود به كسى ندادم، و فرزندان من پس از من از دو حال بيرون نباشند، يا صالح باشند يا فاسق. اگر صالح باشند، خداى عز و جلّ بندگان صالح خود را فرونگزارد و اگر فاسق باشند، خود دشمن حقّند. غم دشمنان حقّ چرا خورم؟»
نقل است كه چون با او بيعت كردند، مراكب خلافت را آوردند و هر چهارپايى را سايسى[١] داشت. گفت: «اينها چيست؟» گفتند: «مراكب خلافت است.» گفت:
«چهارپاى من اوفق[٢] است به حال من.» و بر مركب خود سوار شد و آنها را ردّ نمود. وقتى كه بيعت بر او قرار گرفت، با زوجه خود، فاطمه بنت عبد الملك، گفت: «اين مال و زيور و جواهرى كه دارى از مال مسلمانان است. اگر صحبت من مىخواهى، آنها را به بيت المال مسلمانان ردّ كن كه من و تو و آنها در يك خانه نمىتوانيم بود.» آن زن اطاعت نمود و بعد از فوت عمر عبد العزيز چون برادر آن زن، يزيد عبد الملك [حكومت: ١٠١- ١٠٥ ق.]، به خلافت نشست با خواهر خود گفت: «عمر بر تو ظلم كرد كه اين اموال را از تو گرفته، به بيت المال فرستاد. اين اموال را الحال بگير.» [وى] امتناع كرد و گفت: «من آن نيم كه اطاعت او كنم در زندگى، و عصيان او ورزم در مردگى.»
از مسلم بن عبد الملك نقل است كه به عيادت عمر بن عبد العزيز رفتم. ديدم كه در بر او پيراهن چركين بود. به زوجه او، فاطمه، گفتم: «بشوييد جامههاى امير المؤمنين را.» گفت: «چنين مىكنيم.» نوبت ديگر كه رفتم، آن پيراهن به حال خود بود. گفتم: «به شما
[١] - رامكننده، تربيتكننده.
[٢] - سازگارتر، شايستهتر.