روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٤٣٢ - حكايت
و طلايه ايشان ايستاده. با خود انديشيد كه، «خداوندگار ما خراسان و همه نعمت خويش به امير خراسان گذاشت و روى به غزا نهاده است و اينها طمع به جان او كردهاند. و خداوند من از بس نيكذات است، آزرم ايشان نگاه مىدارد. ترسم كه خويشتن و ما را در هلاك افكند و اين كار جز به شمشير برنيايد و تا ما خاموش باشيم از دنباله ما برنگردند و خداى عز و جلّ يار آنكس باشد كه بر او ستم كنند و اينها همه ظالمند و ما مظلوم.» رو به سوى غلامانى كرد كه در خيل او بودند و گفت: «اين كارى است كه ما را افتاده است. اگر اينها دست يابند، يكى از ما را زنده نگذارند. من امروز دستى در اينها مىزنم تا چه به ديدار[١] آيد. اگر صاحب ما پسندد و اگر نپسندد هرچه باداباد.» اين بگفت و با سيصد سوار غلام خويش بر طلايه زد و در حال ايشان را بشكست و در لشكرگاه ايشان افتاد و تا ايشان سلاح پوشيدند و بر پشت اسب نشستند زياده از هزار مرد بر زمين افكند و سبك بازگشت و بر سر تنگ آمد.
خبر به آلپ تكين بردند كه سبكتكين چنين كارى بكرد و خلقى را از ايشان بكشت.
آلپ تكين سبكتكين را بخواند و گفت: «چرا شتابزدگى كردى؟ صبر بايست كرد.» گفت:
«اى خداوند! صبر چند كنيم. طاقت در ما نماند. ما را از بهر جان مىبايد كوشيد و اين كار به صبر برنخواهد آمد، الّا به شمشير. تا جان داريم از بهر جهان خداوند شمشير مىزنيم و مىكوشيم تا چه پديد[٢] آيد.» آلپ تكين گفت: «اكنون كه شورانيديد، به از اين تدبير كار ايشان بايد كرد. بگوييد تا خيمهها بيفكنند و بارها ببندند و چون نماز خفتن بكنند، كوچ كنند و باروبنه از تنگ بيرون بريد[٣]. و طغان بايد كه با هزار غلام پوشيده بر دست راست در فلان درّه شود و تو [١١٠ آ] با هزار غلام به دست چپ به فلان درّه شو، و من با هزار سوار با بنه از تنگه بيرون شوم و بر صحرا بايستم. چون ايشان ديگر روز بر سر تنگه كسى نبينند، گويند آلپ تكين بگريخت. به يكبار سوار شوند و از پس ما تازند و در تنگ آيند و
[١] - بسان آنچه در پاورقى شماره ١، صفحه ٣٢٤ ذكر گرديد، در اصل« بدبدار»- بدون نقطه- و در مر« پديدار» آمده. در سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك، ص ١٥١ به صورت« ديدار» و در چاپ اقبال، ص ١٣٨« بدر» ذكر شده است.
[٢] - در سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك، ص ١٥١:« ديدار».
[٣] - همان:« برند».