روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٧٠ - فصل هشتم در فضيلت شجاعت
حيطه ضبط درآورديم. من به قتل او فرمان دادم. او آغاز تضرّع و زارى نموده، گفت: «من چندان اسباب و اموال به شما مسلّم داشتم. از قتل من شما را چه حاصل شود؟ خصوصا كه اراده حجّ دارم و اراده سفر مكّه تصميم داده از خانه بيرون آمدهام. بىجهت خود را به وبال خون من گرفتار مسازيد.»
تنى چند از جوانان كه رفقاى من بودند گفتند: «دست از او بايد داشت كه به سفر مكّه مىرود.» چون جوان به جان امان يافت، گفت: «چون شما احسان چنين در حقّ من كرديد، آن را تمام كنيد و اين اسب كه معلوم قيمت آن چند است به من دهيد. چه به هر طرف كه از اين بيابان روى آورم تا بهآبادانى بيست فرسنگ بيش است، و پياده چهسان از اين بيابان خونخوار جان بيرون برم اسب را نيز به او داديم. گفت: «تير و كمان مرا نيز شفقّت كنيد. چه مىشايد كه در اين بيابان سبعى قصد من كند تا به آن دفع صايل[١] توانم كرد و بدين بهانه تير و كمان را بستد و يك سر تير از ما دور شده، گفت: «اى ياران! شما را به من منّت جان است. از ميان مال من بيرون رويد تا مهمّ من با شما به دشوارى نينجامد. و اللّه كه اگر عناد و لجاج ورزيده مال مرا به من نگذاريد، يكى را از شما زنده نگذارم.»
مرا از فعل او خنده آمد. گفتم: «غالبا جنون تو را بر اين سخنان مىدارد يا از جان سير آمدهاى؟» جوان تير در كمان نهاده، متوجّه ما شده. فرمودم تا تنى چند رفته او را بگيرند.
چون سواران از جاى خود حركت كردند، يكى را چنان تيرى بر سينه زد كه از مهره پشتش بيرون رفت و تيرى ديگر افكنده، سوارى ديگر را بر زمين انداخت و در يك لحظه پنج مبارز را بر زمين زد. پس، به هيأت اجتماعى متوجّه او شديم و جوان به هر طرف مىتاخت و به هر تيرى سوارى را از پشت زين بر زمين مىانداخت و تا قريب بيست نفر را بكشت. ناچار از ميان اسباب او بيرون رفتيم، جوان در تاخت و از ميان اسباب خود تير دستهاى بيرون آورده و در تركش ريخت و سر در پى ما نهاد. گفتيم: «اى جوانمرد! از ميان مال تو بيرون رفتيم و ما را بر تو حقّى عظيم است و مع ذلك بيست نفر از ما كشتى. اكنون بگذار تا سر خود گيريم.» قبول نكرد و گفت: «اگر اوّل مىرفتيد كه مرا
[١] - از مادّه« صول» به معنى حمله كردن و هجوم بردن.