روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٥٩ - فصل دوم در شكر
لتناول التوبة و تذكيرا لمحو الحوبة بقديم النّعمة؟ و فى خلال ذلك ما كتب لى الكاتبان من زكىّ الاعمال ما لا قلب فكّر فيه و لا لسان نطق به و لا جارحة تكلّفته بل افضالا منك علىّ و احسانا من صنيعك الىّ»[١] يعنى: «نمىدانم اى اله من! كه كدام از دو حالت سزاوارتر است [٦٤ آ] به شكر كردن تو را و كدام وقت اولى است به حمد كردن مر تو را؟ آيا وقت صحّت كه گوارا گردانيدى جهت من طيّبات رزقت را و مرا صاحب نشاط گردانيدى جهت طلب مرضيات تو و فضل تو و قوى گردانيدى مرا با آن بر آن چيزى كه توفيق دادى مرا به آن از طاعت تو، يا وقت علّت و بيمارى كه خالص گردانيدى مرا به سبب آن و نعمتهايى كه تحفه گردانيدى آنها را جهت من جهت تخفيف آنچه گران شده به سبب آن پشت من از گناهان، و پاك كردن آنچه فرورفتهام در آن از بديها و جهت تنبيه من به فراگرفتن توبه و جهت ياد آوردن من جهت محو كردن. و در اثناى آن است آنچه مىنويسند جهت من دو كاتب اعمال از عملهاى پاك، آنچه دل در آن فكر نكرده و زبان به آن گويا نشده و عضوى كلفت نكشيده، بل از روى افضال[٢] تو بر من و احسان از كار تو به جانب من.»
حكايت
از كعب الاحبار نقل است كه مىگفته: «وقتى در كوههاى شام مىرفتم. گرما قوّت گرفت. گفتم: خ ساعتى به منزلى نزول كنم تا قوّت گرما كم شود؛ آنگاه، بروم خ. نگاه كردم؛ ويرانهاى ديدم؛ به آنجا رفتم. مردى را ديدم كه او را دو دست و دو زانو و دو چشم نبود و با حقّ تعالى مناجات مىكرد و مىگفت و باز مكرّر مىكرد كه، خ الحمد للّه على نعمائه خ. مرا عجب آمد. گفتم: خ اى عجب! مردى را دو دست و دو پاى و دو چشم نه و كسى را بر وى گذر نيست و در اين ويرانه افتاده است، بىمعتمدى و خدمتكارى، و شكر نعمت مىكند خ.
نزديك او رفتم و سلام كردم. سلام مرا جواب داد. گفتم: خ اى جوانمرد! اين چه
[١] - براى آگاهى از متن اين دعا، رجوع شود به: همان، صص ١١٠ و ١١١.
[٢] - افزون كردن، فزون بخشيدن، بخشش كردن.