روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٩٨ - فصل دوم در بيان آنكه علت ثبات و دوام ملك و پادشاهى چيست و تفصيل بعضى از اسباب زوال و اختلال ملك
و در هر مقام هريك را غرض آن افتد كه بدنامى و فساد به ديگرى راجع شود و هريك شقّ نقيض ديگرى مىداشته باشند. و چون جرمى رو دهد، هريك دفع ديگرى طلبد نه دفع خصم. و وقتى لشكريان بر خصم غلبه كنند كه همه در ظاهر و باطن به منزله يك شخص باشند، چه مجموع لشكرى كه در همّت و عزيمت و ارادت موافق هم باشند به منزله يك شخص باشند كه قوّت چندين شخص داشته باشد. پس، تا مثل آن لشكر متّفق چنانكه گفتيم، در برابر ايشان نيايد با ايشان مقاومت نتواند كرد و هرگاه همم ايشان مختلف باشد، چنان قوّت در ايشان اعتبار نتوان كرد. و خداى عز و جلّ در قرآن مجيد فرموده:
وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ[١] اين خطاب است به مؤمنان، يعنى: «اى اهل ايمان با هم نزاع مكنيد [١٧ ب] پس بددل و ضعيف شويد و نصرت يا حدّت يا سختى يا دولت شما برود، و صبر كنيد كه به درستى كه خداى عز و جلّ با صابران است.»
ديگر اسباب زوال ملك، تفويض كارهاست به جماعتى كه اهل آن كار نباشند، چنانچه ظلم و تعدّى كنند يا در آن كار خود بىوقوف باشند يا امين نباشند و خيانت كنند يا سفله و دنى باشند، كه از حكما منقول است كه، مردن هزار كس از بلندان كم ضررتر است از ارتفاع درجه يكى از سفله و پستان. و از بوزرجمهر حكيم پرسيدند كه، «سبب چه بود كه پادشاهى آل ساسان رسيد به آنچه رسيد، بعد از آنكه بود ايشان را قوّت سلطنت و شدّت اركان عظمت؟» حكيم در جواب فرمود: «به جهت آنكه ايشان كارهاى بزرگ را به مردم كوچك مرتبه فرمودند.» و از بعضى پادشاهان، بعد از آنكه سلطنت از دست او به در رفته بود، پرسيدند كه، «چه چيز پادشاهى را از دست شما بيرون كرد و بناى عزّت شما را خراب كرد؟» گفت: «ما را لذّت و فراغت مشغول ساخت توجّه به مهمّات، و اعتماد كرديم بر كاركنان مملكت ايشان؛ مصلحت خود را بر مصلحت ما اختيار كردند و عمّال ما بر رعيّت ما ظلم كردند و دلهاى رعيّت از ما رميد و آرزوى خلاصى از ما مىكردند و ستم ايشان بر رعيّت باعث آن شد كه دخل ما كم شد و مرسوم لشكر ما حاصل نشد. لشكريان از ما رميده شدند و در مقام نافرمانبردارى شدند و
[١] - انفال: ٤٦.