روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧٩٣ - فصل اول در قانون مشاورت در امور
كند و سخن مرا دستپيچ[١]. و در جنگ همه وقت خطر است و هميشه سبوى از آب درست بيرون نيايد. در اين كار چه مىگويى و چه مىبينى؟»
خواجه ابو نصر گفت: «زندگانى خواجه درازباد! كارى كه سلطان و خواجه در آن متحيّرند چون من مردى صاحبقلم و بيدل در آنچه سخن تواند گفت؟ و اگر خواجه در اين باب هم پيغامى دهد، مطلقا عرض نتوانم كرد كه كار نازكست، به حضور شما آن پيغام را بنويسم تا احتياط كنيد؛ آنگاه، پيش برم و عرضه كنم و جوابى كه يابم بازآرم.» پس، گفت: «سلطان به همه حال بشنود كه من و تو خلوت كردهايم. چون من بازگردم، مرا بخواند كه او را بر چنين چيزها صبر نباشد و بپرسد كه، خ چه مىگفتيد[٢]؟ خ روا باشد كه تو آنچه از من شنيدى، حكايت كنى و بگويى[٣] كه احمد گفت: تو را پيغام نمىدهم، امّا اندوه و شادى است كه گفته آمد تا امروز و امشب در اين مهمّ بهتر انديشه كنيم، تا آنگاه فردا به مشافهه يا به پيغام گفته شود.» برخاست و گفت: «به ديوان نخواهم نشست. به خانه روم و به اين شغل مشغول شوم.»
خواجه ابو نصر مىگويد: « [٨٩ آ] چون او بازگشت و من به ديوان رفتم، كسى آمد و گفت: «سلطان تو را مىخواند.» چون پيش رفتم، مرا بنشاند و پرسيد كه،: «خواجه با تو خلوت كرده بود. چه مىرفت؟» گفتم: «هم از حديث بامدادى مىرفت.» جاى خالى كرد و گفت: «بگوى تا چه مىرفت؟» هرچه رفته بود به تمامى عرضه داشتم و گفتم:
«اين پيغام نيست.» گفت: «خواجه بارى به اين بهانه بازگشت تا امروز فراغتى كند، و من اين كارى است پرداختهام تا جهتى چون خوارزم به اين بهانه به دست آيد؛ محال است فروگذاشتن. و اين امرا و حشم كاهل شدهاند، من ايشان را از بهر آن مىدارم و چندين مال مىدهم تا هر سال جايى نو بگيرم. تو اين نكته را پنهان دار تا بنگريم كه فردا ايشان چه گويند. و اگر خواجه پيش تو كس فرستد كه، محمود را ديدى و چه رفت؟ جواب ده كه، ديدم و آن سخنان بازراندم، جوابى نداد.» گفتم: «چنين كنم.» و به ديوان بازگشتم.
[١] - دستآويز، بهانه.
[٢] - در اصل فقط« ف» منقوط است. در مر به شكل مضبوط در متن، و در مج به صورت« مىگفتند» آمده است.
[٣] - در اصل بدون نقطه و در مر« بگويى» و در مج« نگويى» ضبط شده است.