روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧٩٢ - فصل اول در قانون مشاورت در امور
كه جانها فدا كنيم در طاعت و خدمت فرمان مخدوم و ولىّنعمت. فرمان خداوند را باشد، ما ايستادهايم جهت هر خدمتى كه بفرمايد. صاحبان شمشير را كه درمخريدگان باشند نرسد كه در اين كارها جز اين سخن گويند. و خواجه وزير خداوند است، غور و غايله چنين كارها را وى بهتر داند. چه مىبيند در اين كار؟»
خواجه گفت: «هرچند خداوند را ولايت زياده باشد، من شادتر باشم كه دل من فارغتر و دست من گشادتر باشد. امّا كار آن ولايت، چنانكه حضرت سلطان تقرير كرد، مهمل رها كردن زشت و گرفتن و نگاه داشتن دشوار.» گفتند: «مصلحت خواجه مىداند و فرمان خداوند راست.» خواجه، ابا نصر مشكان را گفت: «اى ابا نصر! در اين باب تو چه مىگويى؟» ابو نصر گفت: «رأى من به كجا رسد؟ خصوصا در چنين كارها.» خواجه روى به امير آلتونتاش كرد و گفت: «خداوند بندگان را امروز و امشب مهلت دهد تا در اين كار انديشه كنم و فردا بازنماييم و اگر خداوند نيز انديشه كند، حاكم است.» سلطان فرمود: «نيك باشد.» برخاستند و بازگشتند.
خواجه با ابو نصر خلوت كرد و گفت: «سلطان در دل دارد كه خوارزم را بگيرد و آن خاندان را بركند. خيال مىكند كه آنجا مالى عظيم يابد، و ليكن در ميان پنجاه شصت هزار شمشير و تير است و حال تركان به خلاف حال هندوان. مبادا كارى پيش آيد كه تدارك آن دشوار باشد! راهى دراز است و لشكر بسيار ترسيده و صاحب را كشته، از جان بكوشند. حشم ما امروز از اين تدبير بگريختند و در گردن من انداختند. مرا صواب آن مىنمايد كه آن قوم را به نامهاى درشت بترسانند، يمكن كه مالى عظيم قبول كنند و به فرمان اعلى يكى از بقاياى ملوك آنجا بر تخت نشانند و خطبه به نام خداوند كنند تا همه مقصودها حاصل گردد و خطرى و خونريزشى نباشد؛ ليكن اگر اين سخن بر اين جمله گويم، پادشاه بهانه گيرد و در سخن من آويزد و گويد: خ احمد نتواند ديد كه من ولايتى نو بگيرم. خ و اگر گويم كه آن نواحى را به شمشير بايد گرفت و بقاياى ايشان را برانداخت، فردا كه او به سر آن ولايت رسد قريب به پنجاه هزار سوار يكدل به پيش آيد، گويد:
خ احمد كار خويش بكرد و خطرى به اين بزرگى پيش من نهاد. خ و سخن همه را فراموش