روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٨٥ - فصل پنجم در آداب تدبير اطبا
من.» چون كتاب به امير رسيد، هزار دينار بفرستاد و اسب و گفت رفقى ببايد كرد. اگر نتيجه ندهد، او را ببندند و در كشتى اندازند و بگذرانند. به فرموده عمل كردند. چون رضا سودى نداد، به نحو معهود عمل شد. پس، او را از آب گذرانيدند. از روى شكفتگى سوار شد و روى به بخارا نهاد. چون به بخارا رسيد، چندانكه امير را معالجه نمود سودى نداشت. روزى پيش ملك آمد و گفت: «فردا معالجتى خواهم كرد، امّا در اين معالجت فلان اسب و استر صرف مىشود.» و اين دو مركب معروف بودند، چنانكه سى چهل فرسنگ در روزى برفتندى. پس، روز ديگر امير را به حمّام جوى موليان برد و آن اسب و استر را ساخته، به در حمام آورده بداشت و غلام خود آنجا بازداشت، در حالى كه هيچيك از خدم و حشم نبودند و گفت: «مىبايد كسى نزد ملك نباشد.» پس، ملك را به گرمابه برد و آب بر سر وى مىريخت و شربتى كه ساخته بود چاشنى كرد و به او داد تا بخورد و چندان صبر كرد كه اخلاط را در مفاصل نضجى پديد آمد. پس، برفت و جامه درپوشيد و بيامد و در برابر بايستاد و شروع در دشنام دادن و فحش گفتن نمود كه، «دى فلان و فلان را فرمودى كه مرا دست و پاى بستند و در كشتى انداختند. همين ساعت به مكافات آن خونت بريزم.» و زمان زمان كارد كشيده بر امير حمله مىكرد. امير بغايت در خشم شد و از جاى خويش درآمد تا به سر زانو. محمّد زكريّا كارد بركشيد و به شدّت پيش كرد. امير از خشم و بيم از جاى برخاست. محمّد زكريّا چون امير را برپاى بديد، از گرمابه بيرون آمد و با غلام خود بر اسب و استر سوار شد و تا آمويه عنان بازنكشيد.
چون به مرو آمد، نامه بنوشت و عرض دعا و نياز كرد و مذكور ساخت كه، «بنده خادم علاج آغاز نهاد و آنچه ممكن بود بهجاى آورد، و حرارت غريزى را ضعفى تمام بود و به علاج طبيعى دراز مىكشيد و دست از آن بداشتم و به علاج نفسانى متوجّه شدم و حضرت را به گرمابه آوردم و شربت دادم و چندان صبر كردم كه مادّه نضج يافت. پس، پادشاه را به خشم آوردم تا حرارت غريزى را مدد حادث شد و قوّت گرفت و آن اخلاط نضج يافت و به تحليل رفت. بعد از آن، صورت نداشت كه ميان من و پادشاه جمعيّتى شود.
و چون پادشاه برپاى خاست و محمّد زكريّا بيرون رفت، بنشست و او را غشّى عارض