روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٧٩ - فصل پنجم در آداب تدبير اطبا
بسيار بود. بعد از چند وقت، خواهر هارون الرشيد بيمار شد و جبرئيل معالجه به انواع علاجها مىكرد و فايده نمىكرد و خليفه مغموم بود. روزى خليفه گفت: «ماسويه مىگفت كه طبابت بيمارستان كرده و معالجه امراض مىداند. به حال آن بيمار نظر كند، شايد مداوايى تواند كرد.»
پس، جبرئيل و ماسويه را حاضر كردند، ماسويه به جبرئيل گفت: «احوال او و جميع معالجاتى كه از اوّل تا حال كردهاى بيان كن.» جبرئيل جميع را نقل نمود. ماسويه گفت:
«تدبير صحيح است و علاج مستقيم است، ليكن حاجت به آن هست كه من بيمار را ببينم.» خليفه امر نمود كه ماسويه برود و بيمار را ببيند. ماسويه داخل حرم شد و به حال بيمار رسيد و تأمّل نمود و نبض او را ملاحظه كرد. آنگاه، بيرون آمدند و ماسويه به خليفه گفت: «تو را طول عمر و بقا باد! اين بيمار، پس فردا چون سه ساعت به نصف شب بماند از دنيا خواهد رفت و تدبير سودى نمىدهد.» جبرئيل گفت: «يا امير المؤمنين! دروغ گفت. اين بيمار به خواهد شد و زندگانى خواهد كرد.» خليفه امر نمود كه ماسويه را حبس كنند در بعضى خانههاى قصر خلافت و چون وقتى شد كه ماسويه تعيين نموده بود، آن بيمار فوت شد و خليفه متوجّه تجهيز و دفن او شد. خليفه را بعد از دفن، اهتمام به چيزى ديگر نبود، الّا آنكه ماسويه را حاضر ساخت و از او سؤال كرد و سخنان او را پسنديد و او را در مرتبه و وظايف و مقرّرات با جبرئيل برابر ساخت و اهتمام و عنايت نسبت به پسرش يوحنّا مرعىّ داشت تا آنكه درجه او به آن مرتبه كه مشهور است رسيد.
و از اين حكايت معلوم مىشود كه علم بىفايده نمىباشد و وقوف بر صناعات بالاخره ثمره و نتيجه خود مىدهد.
حكايت
در كتاب عيون الانباء مذكور است كه ابو قريش طبيب در موضعى نزديك به قصر خليفه مهدى بن منصور مىنشست و مردى ديّن صالح بود. و خيزران، كنيز مهدى قاروره خود را با كنيزى نزد طبيبى فرستاد. كنيز از قصر بيرون آمد و قاروره را به ابو قريش نمود.
ابو قريش گفت: «اين قاروره زنى است كه به پسرى آبستن است.» كنيز برگرديد و به