روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٧٧ - فصل پنجم در آداب تدبير اطبا
حاصل نشد و درد او شديد شد تا آنكه خواب از او زايل شد. چون بيخوابى و قلق او شديد شد، سرگردان از قصر بيرون آمد در غايت قلق و اضطراب. ناگاه، ماسويه را ديد در آن موضع مطبّ خود نشسته. به او گفت: «اى شيخ! چه مىكنى اينجا؟ اگر چيزى مىدانى مرا علاج كن، و الّا از اينجا برخيز». گفت: «اى سرور من! طبّ مىدانم و خوب مىدانم». گفت: «با من به منزل داخل شو و معالجه من كن». با او رفت و دارويى در چشم او كرد و بعضى تدبيرات بهجا آورد. آن خادم به خواب رفت و آرامى گرفت. چون روز ديگر شد، آن خادم از جهت ماسويه نانميده[١] و مرغ و بزغاله و حلوا و دراهم و دنانير فرستاد و گفت: «اين مقرّرى تو است هرروز، و دراهم و دنانير مقرّرى هر ماهه تو است.» ماسويه از غايت خوشحالى بگريست. رسولى كه چيزها آورده بود گمان كرد كه كم بوده و به سبب آن محزون شده. گفت: «مغموم مباش كه زياد خواهد كرد و احسان نسبت به تو بهجا خواهد آورد». ماسويه گفت: «من از او راضى شدم، اگر اين، همين نوبت بود و مقرّرى هر روزه و هر ماهه نمىبود.»
مجملا، به سبب معالجه ماسويه، كوفت چشم خادم فضل بن ربيع وزير زايل شد و چون روزى چند بر اين بگذشت، چشم فضل به درد آمد و جبرئيل، كه رييس الاطبّا بود، آن دو كحّال سابق را جهت معالجه فرستاد. وزير به علاج ايشان منتفع نشد و آن خادم ماسويه را در شب نزد وزير برده، او تا ثلث شبى بعضى داروها استعمال مىكرد. آنگاه، مسهلى به او داد و چشم او به اصلاح آمد. و چون جبرئيل به ديدن وزير آمد، فضل گفت:
«مردى هست كه او را ماسويه، مىگويند. عارفترين مردم است به كحّالى و معالجه كوفت چشم». جبرئيل گفت: «كيست او؟ همانا آن مردى باشد كه در اين در[٢] خانه مىنشيند؟» وزير گفت: «آرى». جبرييل گفت: «اين اكّار[٣] من بود. چون به كارى نمىآمد، او را دفع كردم و راندم. حالا طبيب شده است؟ او هرگز مزاولت[٤] طبّ نكرده است. اگر خواهى او را حاضر كن در حضور من». و جبرئيل گمان داشت كه چون او حاضر شود، خواهد
[١] - ميده يا ميده: آرد گندم دو بار بيخته؛ نانى كه از آرد بىسبوس پزند.
[٢] - در نسخههاى مج و مر حذف شده است.
[٣] - كشاورز.
[٤] - اشتغال ورزيدن در كارى و رنج كشيدن در آن.