روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٥٤ - فصل چهارم در تدبير آداب سلوك پادشاه نسبت به وزراى عالىمقدار و آداب و شرايط ايشان
مىرفت و همه امور منوط به تدبير و تصرّف او بود، قيصر به نظام الملك گفت: «تو نيز چيزى بخواه و حكمى كن و اشارتى فرماى تا در اتمام آن سعى كنم». نظام الملك گفت:
«من از خدمت ملك چيزى خواهم كه بر تو عظيم آسان است و من از آن، منّت صد خروار زر مىدارم». گفت: «چه چيز است؟» گفت: «پيوسته مرا آرزو بود كه مرا در قسطنطنيّه ملكى بوده باشد. اكنون مرا در آنجا قدرى زمين انعام فرماى». قيصر گفت:
«چهقدر مىخواهى؟» گفت: «به قدر پوست گاوى.» قيصر گفت: «سهل است» و ملتمس او را اجابت كرد. نظام الملك فرمود تا از پوست گاوى دوال[١] كشيد و بدان مقدار طول و عرض زمين گرفت و آنجا رباطى و خانقاهى و مسجدى در غايت تكلّف بساخت.
صاحب جوامع[٢] الحكايات گفته كه آن عمارت تا اكنون باقى است[٣].
حكايت
در وصاياى خواجه نظام الملك مذكور است كه من هميشه خايف بودم كه در معاملات حكمى از من مخالف احكام ايزدى واقع نشود و در زمان وزارت سلطان آلب ارسلان اگرچه اين خوف در خاطر مىداشتم، امّا نهچنان مستولى بود كه در زمان سلطان ملكشاه. بيشتر به سبب آنكه در ايّام او مالى بر عاملى متوجّه بود و آن عامل وفات نمود و باغى در تصرّف داشت. فرموده شد تا به ديوان گرفتند. اطفال او تظلّم نمودند كه، «باغ از ميراث والده[٤] به ما رسيده.» و تمسّكات شرعى عرض كردند. فرمودم كه چون گماشتگان انگور آن باغ تصرّف نمودهاند، باغ را به طفلان گذارند. بعد از آن، در خاطرم مىخليد[٥] كه عوض انگور نيز به ايشان بايد داد. چند روز بر اين گذشت. شبى خود را در عرصات[٦] ديدم و با من خطاب و عتاب كردند كه، «حقّ يتيمان چرا باطل كردى؟» موكّلان عذاب مرا بكشيدند و به كنار مغاكى[٧] آوردند بغايت مظلم و موحش و مهيب و
[١] - تسمه.
[٢] - اصل:« جامع».
[٣] - منقول از: جوامع الحكايات، صص ١٢٩ تا ١٣٢.
[٤] - ظاهرا« والد» صحيح است.
[٥] - به فرورفتن چيز نوك تيزى( همچون سوزن و خار) در چيز ديگرى گويند.
[٦] - مفرد آن« عرصه» است به معنى صحرا.
[٧] - گودى عميق.