روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٤٥ - فصل چهارم در تدبير آداب سلوك پادشاه نسبت به وزراى عالىمقدار و آداب و شرايط ايشان
وفا نخواهد كرد و احمد بن ابى خالد به كوتاهدستى و راستى معروف است و رعيّت از او راضى و خشنود. خ و من از اين معنى غافل بودم. يك روز از روزها، متفكّر مانده بودم.
رقعه احمد بن ابى خالد به من آوردند. التماس كرده بود كه او را پيش خود خوانم و نوشته بود كه، خ مهمّى است كه عرضه مىبايد داشت. خ هيچ شك نكردم كه او از آن حبس و قيد ملول گشته و عاجز شده. چون از طعام فارغ شدم، او را پيش خود خواندم، همچنان مقيّد. چون به من رسيد، خلوت خواست. بفرمودم تا مجلس خالى كردند. گفت: خ اى مهتر! وقت آن نيامد كه دلت بر من رقّت آرد و در حقّ من شفقت نمايى؟ و چون ميان ما هرگز دشمنى نبوده است و كينهاى نيست، بىجرم و گناهى اين همه بىشفقتى بر من روا ندارى؟ و آنچه از تو التماس مىكنم، قبول كنى؟ خ چون سخن او ضدّ آن بود كه من در خيال داشتم، در خشم شدم و او را دشنام دادم و ناسزا گفتم. و گفتم: خ آن كار و مهمّ كه نوشتهاى، اين است و بر من سخريّت مىكنى؟ خ گفت: خ يا سيّد! البته التماس مرا نزديك تو، اسعاف نخواهد بود و از آنچه مىفرمايى چاره نيست؟ خ گفتم: خ نه. و به ضرورت آنچه تو را مىفرمايم مىبايد كرد. خ گفت: خ اكنون كه چنين است اين رقعه بخوان خ نامهاى به من داد سر به مهر. چون مهر از وى برگرفتم، خطّ متوكّل خليفه بود؛ مىشناختم. مرا عزل كرده و تسليم اعمال به احمد بن ابى خالد فرموده و بيرون آمدن از عهده هرچه بر من لازم داند فرموده كه حساب من بكند. آنچه بر من ثابت شود، به وى سپارم. از زشتى اين حال و سختى اين واقعه بيم آن بود كه مدهوش شوم كه مردى كه هنوز اين لحظه از شتم او خاموش نگشتهام بر من مسلّط شود و نافذ الامر گردد، حال من چگونه باشد؟ و من در آن حسرت بودم كه امير شهر و اصحاب او درآمدند و امرا و جملگى اصحاب و كتّاب و حواشى و خدم متوكّل سركردند[١] و خزاين و بيوتات مرا جمله برنهادند. و من از آن خجالت، اندكاندك از صدر مىخيزيدم تا آنكه پيش احمد به زانو درآمدم. و امير با اهل شهر آهنگر را درآوردند و بند از احمد برگرفتند و خواستند كه برپاى من گذارند، احمد نگذاشت و برپا خاست و گفت: خ يا ابا ايّوب! تو قريب العهدى به عمل خ در اين شهر تو را سرا و منزلى نيست و دوستى نيست كه به خانه او روى و با تو حواشى و خدم و انبوهى
[١] - به معنى« سررسيدند» است.