روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٥٨٣ - فصل اول در تدبير ترتيب و تربيت ملوك متعلقان و مخصوصان و ملازمان را على الاطلاق، خواه از طبقه اهل قلم باشند و خواه از طبقات ديگر
چون ملك ديد كه من در انگشترى او بسيار مىنگرم، انگشترى از انگشت بيرون كرد و پيش من گذاشت. من خدمت كردم و بوسيدم و پيش ملك بازنهادم. ملك برداشت و پيش من نهاد و گفت: خ انگشترى كه از انگشت من بيرون آيد[١] بر سبيل هبه و عطا، باز در انگشت من نيايد. خ من گفتم: خ اين انگشترى ملك را شايد. خ و پيش ملك بازنهادم و ملك باز پيش بنده نهاد و از جهت آنكه انگشترى بس نيكو و گرانمايه بود، گفتم: خ اين در مستى مىگويد. نباشد كه در هشيارى پشيمان شود و بر دلش رنج آيد. خ انگشترى باز پيش ملك نهادم. ملك انگشترى را برداشت و در دريا انداخت. من گفتم: خ آه! دريغ اين انگشترى كه اگر دانستمى كه ملك به حقيقت در انگشت نخواهد كرد و در دريا خواهد افكند، بپذيرفتمى كه من هرگز چنان ياقوتى نديدهام. خ ملك گفت: خ من چند كرّت پيش تو نهادم و چون ديدم كه در آن فراوان مىنگرى، از انگشت بيرون كردم و به تو بخشيدم.
و اگرچه آن انگشترى نيكو بود، امّا به چشم تو هرچه از آن نيكوتر نبودى به تو بخشيدمى و گناه تو را بود، نپذيرفتى و چون به دريا انداختم، دريغ مىخورى؛ و ليكن چارهاى بكنم مگر باز به تو رسانم. خ غلامى را گفت: خ برو در زورقى نشين و چون به كنار دريا رسى، بر اسبى سوار شو و بتاز و به سراى رو و [١٥١ ب] خزينهدار را بگوى فلان صندوقچه سيمين مىخواهد. برگير و به تعجيل بياور. خ و پيش از آنكه غلام را فرستد، ملّاح را گفت كه، «لنگرها فروهل[٢] و كشتى را بر جاى فرود آر تا بگويم چه بايد كرد.»
ملّاح چنين كرد تا وقتى كه غلام رسيد و آن صندوقچه بياورد و پيش ملك نهاد. و ملك سر كيسه كه در ميان داشت بگشاد و كليدى سيمين از كيسه برآورد و قفل سر صندوقچه باز كرد و ماهيى زرّين برآورد و در دريا انداخت. ماهى در زير آب شد و غوطه خورد و به قعر دريا رسيد و از چشم ناپيدا شد يك ساعت. آنگاه، بر سر آب آمد، آن انگشترى در دهان گرفته. ملك ملّاحى را فرمود تا با زورقى آنجا تاخت و آن ماهى را با انگشترى بگرفت و پيش ملك آورد، و آن انگشترى از دهان ماهى بستد و پيش من انداخت. من خدمت كردم و انگشترى را برداشتم و در انگشت كردم و ملك آن ماهى را
[١] - ظاهرا« آيد» است، ولى در مج« آمد» ثبت شده است.
[٢] - از مصدر« فروهشتن» به معنى زمين نهادن، پايين گذاشتن، آويزان كردن.