روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٥٦٦ - فصل اول در تدبير ترتيب و تربيت ملوك متعلقان و مخصوصان و ملازمان را على الاطلاق، خواه از طبقه اهل قلم باشند و خواه از طبقات ديگر
گردند، و چنان شود كه پادشاه از جهت هر كار و شغل، خواه عظيم [١٤٦ ب] و خواه سهل، مردمان قابل مستعدّ آن كار داشته باشد كه اگر وقتى صاحب عملى را موتى رو دهد يا از او تقصيرى سرزند كه عزل و تبديل او ضرور شود، پادشاه بدل او داشته باشد.
و نيز ايشان پادشاه را محتاج به خود ندانند، به گمان آنكه پادشاه در اين منصب بهجاى ما كس ندارد و چون چنين گمان داشته باشند، در امور آنقدر مراعات كه لازم باشد بهجا نياورند.
حكايت
آوردهاند كه چون پادشاه رضى به ملك نشست، و او پادشاهى عادل عالىهمّت دورانديش بود، خواست كه كار ملك را اساسى نهد و جملگى فتنهها كه به سبب بعضى تقصيرات ملوك سابقه روداده، تدارك نمايد. ابو القاسم حصيرى را بخواند، و او از ندماى سلطان محمود غزنوى بود و رأى صايب او در تدبيرات ملكى چون آفتاب رخشان بود و تجارب روزگار بسيار ديده بود و هيچ وقت ركاكت براى او منسوب نبود و در آن وقت پير شده بود و آثار ضعف و سستى در وى پديد آمده، چنانكه او را در محفّه پيش سلطان بردند. به ملاطفت سخن آغاز نموده گفت: «تو احوال جدّ ما، سلطان ماضى، مشاهده كرده و در ميان مهمّات او بوده و او تو را معتمد خود داشتى. اكنون به وى اقتدا مىكنيم و اعتماد بر رأى صايب تو مىنمايم. بايد كه به مصالح ملك اشارتى كنى و بگويى كه بنياد پادشاهى بر چه بايد نهاد.» ابو القاسم گفت: «وقتى سلطان ماضى مرا به سوى املك خان به رسالت فرستاد و مدّتى آنجا بماندم. و او پادشاهى بود پير و با تجربه و پيوسته مجالست با اهل علم و تجربه و پيران سالخورده و جهانديده نمودى.
روزى گفت: ببايد دانست كه مملكت چون باغى است و ملك چون صاحب باغ. هركس خواهد كه باغ خود را تيمار كند و نزهت و ثمره آن را دريابد، مىبايد كه پيوسته سه نوع درخت در باغ او باشد:
يكى، درخت تمامشده به ميوه رسيده تا فايده ميوه از وى حاصل كند و چون خشك