روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٥٦٤ - فصل اول در تدبير ترتيب و تربيت ملوك متعلقان و مخصوصان و ملازمان را على الاطلاق، خواه از طبقه اهل قلم باشند و خواه از طبقات ديگر
راه تصرّف نتواند نمود.»[١]
دوم [از شرايط تفويض مناصب] آنكه از سلاله كرام و سلسله ابرار بوده باشد. يعنى، آباء و اسلاف او به شرف و نيكويى و خوبى اخلاق و عادات معروف باشند و از اعزّه و كرام باشند، نه آنكه به معايب و بديها معروف باشند و به دنائت و پستى و بيقدرى موصوف. و اين شرط بر سبيل اولويت است و مقصود آن است كه هرگاه كه جهت اعمال از كرام و نجبا بههم رسد اولى خواهند بود از مردم كماصل، امّا اگر بههم نرسد يا آن كس كه در نسب پست است در ساير شرايط از صاحبنسب در پيش باشد، مراعات شروط ديگر اهمّ است.
حكايت
اسحاق بن ابراهيم مصعبى[٢] گويد كه، «معتصم خليفه روزى مرا طلبيد. نزد او رفتم.
گفت: خ امروز ميل آن دارم كه با تو گوى بازى كنم. خ ساعتى به آن مشغول شديم. آنگاه، فرود آمد و دست مرا گرفت و با هم راه مىرفتيم تا آنكه به حمّام داخل شد. گفت:
خ رخت مرا بگير. خ رخت بيرون كرد و مرا نيز امر به آن نمود و داخل حمّام شد و من نيز با او داخل شدم. هيچكس از خادمان و غلامان با او همراه نبود. من برخاستم و او را خدمت كردم و دلك[٣] و كيسه ماليدن بهجا آوردم و او نيز نسبت به من اين امور بهجا آورد و چندانكه استدعا كردم و گفتم مرا حدّ و پايه اين امور نيست، قبول نكرد و ابا كرد. پس، بيرون آمد و به مجلس خود رفت و مرا همراه خود برد و خوابيد و مرا نيز امر كرد كه همانجا بخوابم، و چندانكه امتناع كردم فايده نكرد.
چون بيدار شد، به من گفت: خ يا ابا اسحاق! در دل من امرى است كه مدّتهاى مديد است كه در آن متفكّرم. در اين وقت تو را طلبيدم و انبساط نمودم و مىخواهم كه افشاى
[١] - ادامه نوشتار از صفحه ١٤٦ آ مىآيد.
[٢] - صاحب شرطه بغداد در روزگار خلافت مأمون و معتصم و واثق و متوكّل، و نزد آنان مقرّب بود. در زمان معتصم، فرمانرواى ولايت جبال بود و با اوج گرفتن نهضت بابك خرّمدين، بر سپاه ياران او در منطقه همدان پيروز شد.
نك: زركلى، الاعلام، ج ١، ص ٢٩٢.
[٣] - مالش دادن.