روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٤٥ - فصل ششم در فضيلت حلم و ذكر توابع آن، چون تحلم و عفو و صفح
حكايت
خواجه نظام الملك طوسى در كتاب وصايا، كه جهت فرزند خود نوشته، آورده كه، در اوايل دولت سلطان محمود، ابو العباس فضل بن احمد اسفراينى را وزارت دادند و ميان او و على خويشاوند، كه بزرگترين حجّاب بود، همواره كدورتى بود و خواجه سلطان را از اين معنى واقف گردانيده بود. على هرچند در باب او سعايتى كردى، مؤثّر نبودى و اگر كسى در باب خواجه افسادى مىكردى، هم از تحريك او دانسته اعتبارى نكردى تا زمانى كه دولت وزير روى در تراجع نهاده، سلطان را از خود رنجانيده كسى نزد سلطان فرستاد و از وزارت استعفا نمود. سلطان جواب داد كه، «در تو ظلم و جور روا نمىدارم. مالى كه به ظلم و جور در ممالك جمع نموده و دفاتر به آن ناطق است به خزانه رسانيده و از تكاليف معاف بوده باشد.»
و احمد بن خواجه حسن ميمندى در ميانه واسطه بود. بعد از تردّد بسيار بر آن قرار شد كه خواجه چند هزار مثقال طلا بدهد و از شغل خطير برهد. خواجه به اداى آن مشغول گشته، هرچه در زمان نيابت فايق و زمان عمل خراسان تا هنگام وزارت سلطان حاصل نموده بود، از صامت و ناطق و عقار و منقول، تنخواه [٨٨ آ] كرده مبلغى هنوز باقى مانده بود. خواجه حكايت فقر و فاقه را به سلطان انها نمود. سلطان بر حال او ترحّم نموده، نزد خودش طلبيد و گفت: «اگر به جان و سر من سوگند خورى كه بر چيزى ديگر قدرت ندارى معاف باشى.» خواجه گفت: «اكنون سوگند نمىتوانم خورد. يك بار ديگر از عفايف تحقيق نمايم. اگر محقرى ديگر مانده باشد رسانيده؛ آنگاه، قسم ياد نمايم.»
پس، به خانه آمده به ايمان مغلّظه و انواع تهديد و تخويف معلوم نمود كه جزوى از اسباب دختر طفل او نزديكى از تجّار مانده. آن را نيز به دست آورده، به خزانه فرستاد.
آنگاه، به جان و سر پادشاه سوگند خورد كه ديگر چيزى ندارم. على خويشاوند كه سالها منتظر فرصت بود مجال يافت و اتّفاقا سلطان در آن وقت به عزم غزا به جانب هندوستان مىرفت. در خلوتى به سلطان معروض داشت كه، «مدّتهاست كه خيانت خواجه نزد من به وضوح پيوسته. چون مىديدم كه سلطان سخن مرا بر غرض حمل مىكند، چيزى