روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٨ - فصل ششم در فضيلت حلم و ذكر توابع آن، چون تحلم و عفو و صفح
ندهد، و آنكس كه داند نگويد.»
و چون سالى بر اين بگذشت، پرويز در همان موضع جشنى ترتيب داد، و آن حاجب باز خود را پيش خدمت پرويز انداخت. پرويز را چون چشم بر وى افتاد، بخنديد و او را پيش خود خواند و آهسته در گوش وى گفت كه، «مگر طبق زر بتمام به خرج رفته است؟» آن حاجب در پيش پرويز به خاك غلتيد و گفت: «اميد به كرم و بزرگمنشى پادشاه دارم كه خون و جرم من عفو نمايد.» پرويز را بر وى رحم آمد و رقم عفو و كرم بر جريده گناه او كشيد، و او را از جمله خواصّ گردانيد و به سر شغل خود بازفرستاد.
حكايت
آوردهاند كه وقتى مأمون الرّشيد سوار شده بود و در كوكبه دولت و عظمت مىرفت، و خواصّ و مقرّبان در ركاب او مىرفتند. صاحب حاجتى در گوشهاى [٨٦ آ] نشسته بود و عريضهاى نوشته، منتظر فرصت مىبود تا عريضه را بدهد. چون مأمون برسيد، آن مرد برخاست و عريضه را در هوا بلند كرد. اسب مأمون برميد و او را از پشت خود جدا كرده، بر زمين انداخت، چنانكه اندام او كوفته شد و دستش مجروح گشت. ملازمان قصد رنجانيدن آن بيچاره كردند. مأمون ايشان را منع كرد و برخاست و سوار شد، و آن صاحب حاجت در پيش وى ايستاده بود و از بيم خشك شده بود و دل از جان برداشته.
مأمون چون او را بديد، بر وى ببخشود و عريضه او را بخواند و دوات و قلم خواست و با آن آزار و جراحت دست بر پشت اسب جواب عريضه او بنوشت و حاجت او روا گردانيد؛ و آن الم بر وى بگذشت و اين حلم و نام نيكو از وى باقى ماند.
حكايت
آوردهاند كه وقتى از احنف بن قيس سؤال كردند كه، «در جهان هيچكس از خود حليمتر ديدى؟» گفت: «يكى را ديدم و از او آموختم.» گفتند: «كه بود؟» گفت: «قيس بن حاتم. وقتى من به قبيله او نزول كردم، او در ميان قبيله نشسته بود. ناگاه، پسر او را كشته آوردند و گفتند: خ فلان كس از همزادان وى او را بكشت خ. همچنان نشسته گفت: