روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٧ - فصل ششم در فضيلت حلم و ذكر توابع آن، چون تحلم و عفو و صفح
پاى امير نهاده بود و بر آن تكيه كرده و سخن مىگفت تا آن سخن تمام بگفت. پشت پاى ابو مسلم پرخون شده بود. گفتند: «اى امير! چون اثر شمشير به پاى تو رسيد، چرا او را نگفتى كه دورتر رو؟» گفت: «نخواستم كه بداند كه چه كرده كه خجل مىشد و از حاجت خواستن شرم مىكرد.»
حكايت
آوردهاند كه وقتى ملك پرويز[١] بر يكى از حاجبان خود متغيّر شد و خانه بر وى زندان كرد، مدّتى آن بيچاره محبوس ماند و قلّت مال و ضيق مجال او از حدّ گذشت. آن حاجب خبر يافت كه پرويز بارگاهى بنا كرده است و فلان روز آنجا خواهد نشست. نزديك هر كس از دوستان و خويشان كسان فرستاد و از ايشان جامه و اسب عاريت خواست. و ديگر روز سوار شد و به بارگاه آمد. دربانان و حاجبان گمان بردند كه او خلاص شده و ندانستند كه بىفرمان پادشاه چنين دليرى كرده. پس، پيش ملك رسيد، و ملك در شراب عيش بود؛ اگرچه از آن برنجيد و خواست كه او را ادب كند، امّا نخواست كه روز عشرت را منقّص گرداند. اغماض فرمود. حاجب گرم در كار شد و در هر كارى دست مىزد تا فرصت يافت و طبقى زرّين كه وزن آن هزار مثقال بود در زير قبا پنهان كرد و بيرون برد و به خانه رفت. پرويز آن حال را مشاهده كرده بود.
حاجب به خانه آمد و آن طبق را بشكست و از محنت فقر و فاقه برست. روز ديگر، خادمان به تكوپوى و جستوجوى طبق مشغول شدند و خلقى را متّهم كردند و مىخواستند كه جماعتى را تعذيب نمايند. پرويز پرسيد كه، «شما را چه افتاده است؟» گفتند: «طبقى زرّين بود هزار مثقال و پيدا نيست و غايب شده است. در طلب آن جدّ مىنماييم.» پرويز گفت: «بگذاريد و دست از بيگناهان بداريد كه آنكس كه برده باز
[١] - لقب خسرو دوم، بيست و سومين پادشاه ساسانى است. از جمله شاهانى بود كه پيامبر٦ با فرستادن نامه از وى براى پذيرفتن اسلام دعوت به عمل آورد، ولى دعوت را اجابت نكرد و با خشم نامه حضرت رسول٦ را پاره كرد. خسرو پرويز، پس از سى و هفت سال پادشاهى در سال ٦٢٨ م. به دست پسرش، شيرويه، به قتل رسيد.