روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٥ - فصل ششم در فضيلت حلم و ذكر توابع آن، چون تحلم و عفو و صفح
امير المؤمنين صلّى اللّه عليه و اله كرد و گفت: «يا على! از فلان وجوه چيزى مانده است؟» گفت: «نه.» حضرت را حيرتى دست داد. من پيشتر آمدم و گفتم: «يا رسول اللّه! اگر خواهى من تو را زر دهم و به سلم[١] خرما خرم و از خرماستان معيّن به وقت انقضاى مدّت خرما به من تسليم كنى.» حضرت صلّى اللّه عليه و اله فرمود كه، خرما از خرماستان معيّن به تو نفروشم، امّا تو را خرماى نيكو بدهم، چون وقت شود.
پس، دينارى چند به حضرت دادم و از وى خرما به سلم خريدم و او زر به اعرابى داد و من منتظر بودم تا وعده برسد؛ تا وقتى كه وعده نزديك شد و هنوز يك هفته مانده بود.
روزى به صحرا رفته بودم، حضرت صلّى اللّه عليه و اله را ديدم كه به جنازه كسى بيرون آمده بود و در سايه درختى نشسته و هريك از اصحاب آن حضرت به گوشهاى نشسته بودند. من گستاخوار رفتم و گريبان حضرت بگرفتم و گفتم: «اى پسر ابو طالب![٢] شما را نيكو شناسم كه مال مردم بستانيد و مماطلت و مدافعت پيش آريد و بدعزيمى شما بر همگنان ظاهر است، هيچ مىدانى كه از مهلت من چند مانده كه تمام شود و در مماطلت سعى مىنمايى؟»
من اين سفاهت مىكردم كه ناگاه، از پس آوازى هايل شنيدم. ديدم كه عمر بن الخطّاب شمشيرى كشيده بيامد و گفت: «اى سگ! دور شو.» و خواست كه شمشير بر من زند. حضرت صلّى اللّه عليه و اله او را از آن منع كرد و گفت: «اى عمر! اين زيادتى حاجت نيست.
مرا وصيّت بايست كرد به نيكو عزيمى و او را وصيّت بايستى كرد به كريمى و حليمى.» و گفت: «اى عمر! برو و حقّ وى از فلان خرما به او تسليم كن و بيست پيمانه ديگر زياده از حقّ وى به وى ده، به كفّاره آنكه او را ترسانيدى.»
پس، عمر مرا ببرد و حقّ من بداد و چون بيست پيمانه ديگر بداد، من گفتم: «يا عمر! اين چه لطف است؟» گفت: «اگر به دست عمر بودى، تو را عمر نبودى، و ليكن چه كنم
[١] - خريد و فروش كردن غلّه و مانند آن، به گونهاى كه فروشنده مبلغ كالاى فروخته شده را پيشاپيش دريافت مىكند و جنس را پس از انقضاى مدتى معيّن به خريدار تحويل مىدهد. امروزه به سلف خرى مشهور است.
[٢] - بايد گفته شود:« اى پسر عبد الله!» ممكن است مخاطب، على( ع) بوده باشد و بر اثر تلخيص و عدم اصلاح عبارات چنين اشتباهى بروز كرده باشد.