روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٣ - فصل ششم در فضيلت حلم و ذكر توابع آن، چون تحلم و عفو و صفح
شد و معلوم نيست كه قتل او به حقّ باشد. بهتر آنكه در اين كلمهاى بگويم، شايد كه اثرى نمايد. پس، گفتم: يا امير المؤمنين! در باب اين مرد، امر خدا و رسول را ياد كن.» از روى غضب گفت: «امر خدا و رسول چيست؟» گفتم: قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ[١] يعنى: «اى جماعت مسلمانان! اگر فاسقى شما را خبرى دهد، پس تفحّص كنيد آن را و از روى نادانى به قومى آسيب مرسانيد تا پشيمان نگرديد بامداد بر آنچه كردهايد.» و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و اله فرموده: «لا تصدّقوا النّمّام.»[٢] يعنى: «سخنچين را تصديق مكنيد.» هارون گفت: «از اين مرد عفو كردم. او را بگذاريد.» و فرمان داد كه كتاب حديث حاضر ساختند و سى حديث بر من خواند و هزار دينار، كه هزار مثقال طلا باشد، در حقّ من انعام فرمود و من از پيش او بيرون آمده، او را از وبال خون ناحقّ، و آن مرد را از قتل، و خود را از فقر خلاص ساختم.
حكايت
نقل است كه سلطان رضى ابراهيم را عادت چنان بودى كه هر سال شيخ يونس سجاوندى ; را بخواندى تا در بارگاه و مجلس او وعظ گفتى و او را و لشكر و خدم او را پند دادى و از احكام دين سخنان بىمحابا گفتى. سالى موسم آن آمد كه پادشاه را تذكّر نمايد و وعظ گويد. خواجه مسعود رجمى وزير او بود. گفت: «سلطان آتش و دريا باشد، با او به انديشه آسيب حرف بايد زد كه چون آسيب آن به تو رسد، دفع آن ميسّر نگردد.»
شيخ يونس روز ديگر به آن التفات نكرد و بر منبر برآمد و با وزير گفت كه، اى پير غافل! پيغام دادهاى كه حقّ مگوى و مداهنت كن تا با اين ظالمان به دوزخ روى و من تو را خلاف خواهم كرد، و حقّ بخواهم گفت تا همه به بهشت رويم. فلان مقرّريها كه گذاشتهايد به اتّفاق ظلم است. اگر مىدانى و مىستانى، مستان و اگر مىگويى مرا حقّ است و ستدنى است، تعزيت ايمان خود بدار. تمامت آنها را سلطان ببخشيد و تا مدّتها
[١] - حجرات: ٦.
[٢] - مأخذ يافت نشد.