روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٢ - فصل ششم در فضيلت حلم و ذكر توابع آن، چون تحلم و عفو و صفح
حكايت
آوردهاند كه چون مصعب بن زبير[١] بر مختار ظفر يافت، حكم به قتل متابعان او نموده، يكى از ايشان گفت: «ايّها الامير! التماس دارم كه آيينه برداشته در طراوت جمال و لطافت صورت خود نظر كنى و يقين دانى كه اگر مرا بىجرمى به قتل رسانى، روز قيامت در حضور حاكم عادل در دامنت آويزم و حيف باشد كه چنان رخسار زيبا و طلعت عالمآرا به جهت خون چون من گدايى بينوا معذّب گردد.» مصعب از اين سخن انديشناك گشته، گفت: «از خون تو درگذشتم.» آن شخص گفت: «حيات بىمال از مرگ بدتر است.» مصعب فرمود تا هرچه از او گرفته بودند به وى بازدادند.
حكايت
موسى بن عتبه روايت كرده كه، سالى كه هارون الرّشيد به حجّ آمده بود من طواف مىكردم. جعفر بن يحيى را ديدم، پيش من آمد و گفت: «اى موسى! چرا به خدمت خليفه نيامدى؟» گفتم: «او مرا طلب ننمود.» جعفر گفت: «من داعى اويم و تو را طلب مىنمايم.» روز ديگر، متوجّه سراپرده هارون شدم و هيچكس از حاجبان مرا منع نكرد.
چون به مجلس درآمدم، جعفر بن [٨٤ ب] يحيى برمكى گفت: «به وقت نيامدى. چه خليفه در غضب است، زينهار كه سخن درشت بر زبان نرانى.»
چون به نزد هارون رسيدم، مردى را ديدم كه با بند و زنجير پيش او ايستاده و نطعى[٢] گسترده سيّاف[٣] حاضر شده و هارون آن بيچاره را مخاطب ساخته، گفت: «خداى مرا بكشد اگر تو را نكشم.» من سلام كرده، نشستم و با خود گفتم: «مسلمانى كشته خواهد
[١] - برادر عبد اللّه بن زبير بن عوام كه در قيام برادرش عليه حكومت اموى بازو و مددكار او بود. در سال ٦٧ ق. از سوى برادر به حكومت عراق منصوب شد و در جنگى كه با مختار كرد، او را به شكست واداشت و مدتى بعد، پس از چند زدوخورد مختار به قتل رسيد. مصعب در سال ٧٢ ق. به دليل پراكنده شدن اهل عراق از پيرامونش، در برابر سپاه عبد الملك اموى تنها ماند و به قتل رسيد. مروج الذهب، ج ٣، صص ١٠٦ و ١٠٧ و ١١٢ تا ١١٥.
[٢] - گستردنى چرمى كه زير پاى كسى كه به شكنجه يا سر بريدن محكوم مىشد مىافكندند.
[٣] - شمشيرزن.