روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٢٣ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
بيار». ناقدى بياورد، و قدرى زر نقد كرده بركشيد. پانصد دينار بود. امير گفت: «اين پانصد دينار زر در كنار او ريز و دويست دينار ديگر بياور و بدو ده». خيّاط گفت: «چنان كن كه از اين قول بازنگردى». گفت: «چنين كنم». زر در كنار او كرد و دست پير را ديگر باره بوسه داد و برفت. آن مرد گويد: «من از خرّمى و شكفتگى نمىدانستم كه چونم.
دست پيش كردم و ترازو بخواستم و صد دينار بسنجيدم و پيش پير گذاشتم و گفتم: «من رضا بدان داده بودم كه صد دينار كمتر بازستانم. اكنون از بركات سخن تو هفتصد دينار تمام به من رسيد. اين صد دينار حقّ سعى توست و نفع خويش به تو بخشيدم.» پيرمرد روى ترش بر من كرد و گره بر [ابرو][١] آورد و گفت: «من آنگاه بياسايم كه به سخن من دل مسلمانى از غم و رنج خلاصى يابد. صد دينار اگر بر خويشتن حلال كنم، من ظالمتر از آن ترك باشم كه هفتصد دينار تو نمىداد. برخيز و به اين زر كه يافتى به سلامت برو و اگر فردا آنجا آن دويست دينار به تو نرسانيده باشند، معلوم من كنى و بعد از اين در معاملات [٥٤ آ] به احتياط باشى.» چون بسيار جهد كردم و هيچ نمىپذيرفت، رفتم و آن شب فارغدل بودم.
روز ديگر در خانه نشسته بودم. چاشتگاهى كس امير به طلب من آمد و گفت: «امير مىگويد: يك لحظه رنجه شو و به سراى ما آى.» به نزد امير رفتم. برخاست و مرا به جاى نيكو بنشاند و وكيلان خود را بسيار دشنام داد كه، «تقصير كردهايد. من هميشه به شغل و خدمت مشغول مىباشم و هزار بار فرمودم كه حقّ تو بدهند.» پس، گفت خزينه دار [را][٢] كه كيسه زر و ترازو بياورد. و دويست دينار بريخت و به دست من كرد. من خدمت كردم و برخاستم تا بروم. گفت: «زمانى بنشين.» بنشستم. خوان آوردند. چون طعام بخورديم و دست بشستيم، چيزى در گوش خادم گفت. خادم رفت و در حال باز آمد و جامه بر دست نهاده. امير گفت: «بپوشان.» جامه گرانمايهاى در من پوشانيدند و دستارى در سر من بستند. پس، امير گفت: «از من به دل پاك خشنود گشتى؟» گفتم:
«گشتم.» گفت: «نوشتهاى به من ده و چنان كن كه هم امروز پيش آن پيرمرد خيّاط روى و
[١] - از نسخه مر افزوده شد. در سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك:« گره بر ابرو افكند».
[٢] - از مر افزوده شد. در سياستنامه نيز چنين آمده است.