روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٢١ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
فايده نداشت و اميد از همه مهتران بريد و از حركت ملول شد. دل در خداى عز و جلّ بست و به مسجد رفت و چند ركعت نماز بگزارد و به خداى تعالى بناليد و زارى كرد و مىگفت:
«يا ربّ! تو به فرياد رس و مرا به حقّ خويش برسان و داد من از بيدادگر بستان».
درويشى در آن مسجد نشسته بود و ناله و زارى او مىشنيد. [دلش بر وى][١] بسوخت و چون او از تضرّع فارغ شد، گفت: «اى شيخ! تو را چه رنج رسيده است كه با مخلوق گفتن هيچ سود نمىدارد مگر خداى عز و جلّ به فرياد رسد؟ با من بگوى». گفت: «اى درويش! امير از من وامى گرفته و بازنمىدهد و با همه اميران و بزرگان گفتم، سودى نداد و به قاضى رفتم سودى نداد، و به تو گفتن نيز سودى ندارد». درويش گفت: «با من گفتن اگر سودى ندارد زيان نيز ندارد. نشنيدهاى كه دانايان گفتهاند كه، هركه را دردى باشد با همهكس ببايد گفتن؛ باشد كه درمان آن از كمترين كس بيابند و از آنچه هستى درنمانى». گفت:
«راست گفتى، صواب آن است كه بگويم». پس، ماجراى خويش آنچنانكه بود با آن درويش بالتّمام بگفت. درويش چون بشنيد، گفت: «اى آزاده مرد! رنج تو را راحت پديد آمد. دل فارغ دار. اگر آنچه من بگويم بكنى هماكنون به زر خود برسى». گفت: «چه كنم؟» گفت: «هماكنون به فلان محلّت رو كه منارهاى دارد پهلوى مسجدى. و در آنجا خيّاطى هست در دكّانى نشسته مرقعى[٢] پوشيده، كرباسى همىدوزد و دو كودك پيش او مىدوزند. برو به آن دكّان و سلام كن و بنشين و احوال خويش با او بگوى و چون به مقصود رسى، مرا به دعا ياد كن و در آنچه گفتم كاهلى مكن».
مرد از مسجد بيرون آمد. با خود گفت: «اين عجب[٣]! همه بزرگان و اميران را شفيع كردم، از جهت من با خصم من گفت و شنيد كردند، هيچ فايده نداشت. اكنون اين مرد به پيرى خيّاط دلالت مىكند كه مقصود تو از او حاصل مىشود و به زر خويش مىرسى.
ليكن چه كنم؟ بروم. اگر صلاح پديد نيايد، آخر نقصانى نخواهد رسيد» [٥٣ ب].
آهسته مىرفت تا به آن دكان رسيد و پيش آن مرد پير رفته سلام كرد و نزديك او
[١] - از سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك، ص ٧٠ اضافه شد. در نسخه مر:« دلش بر حال او» آمده است.
[٢] - جامه پارهپاره بههم دوخته.
[٣] - در سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك، ص ٧١:« اى عجب».