روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢١٢ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
نعمت بود و بر قول من به همه جايگاه گواهى دهند. اگر زر من بدهى فبها و نعمه، و الّا هماكنون پيش عضد الدّوله روم و از تو تظلّم كنم و چنان بىحشمتى بر سر تو آرم كه جهانيان از تو عبرت گيرند. بنگر تا چه جواب دهد. اگر زرت بازدهد، همچنان پيش من آى و اگر ندهد، هرچه زود مرا خبر ده».
جوانمرد پيش قاضى رفت و نزديك او بنشست و همچنين با او بگفت. قاضى انديشيد كه اگر اين با من تشنيع كند و پيش عضد الدّوله رود، او در كار من به شبهت افتد و آن مال به خانه من نفرستد. آن صوابتر كه مال بدو باز دهم كه آخر به همه حال صد و پنجاه آفتابه زر با چندان جواهر بهتر از دو آفتابه زر. آن مرد را گفت: «زمانى صبر كن، كه من در همه جهان تو را مىجويم». چون زمانى شد، برخاست و در حجره شد و او را بخواند و در كنار گرفت و گفت: «تو دوست و دوستزاده منى و مرا به جاى فرزندى و من آن همه از بهر احتياط مىگفتم و از آن وقت باز تو را مىطلبم. الحمد للّه كه تو را ديدم و از اين عهده بيرون آمدم. زر تو همچنان برجاست». برخاست و هردو آفتابه پيش او آورد [٥٠ ب] و گفت: «اين زر تو هست؟» گفت: «هست». گفت: «اكنون هركجا خواهى رو».
آن مرد بيرون آمد و دو مرد حمّال را در سراى قاضى برد و آفتابهها بر گردن ايشان نهاد و همچنان مىبرد تا به سراى عضد الدّوله. و عضد الدّوله بار داده بود و همه بزرگان دولت حاضر بودند كه اين مرد پيش آمد، با دو آفتابه و خدمت كرد و آفتابهها در پيش عضد الدّوله بنهاد. عضد الدّوله به خنده درآمد و گفت: «الحمد للّه، كه تو به حقّ خويش رسيدى و خيانت بر قاضى درست شد، و تو چه دانى كه ما چه تدبيرها و انديشهها كرديم تا تو زر خويش يافتى؟»
بزرگان پرسيدند. عضد الدّوله ماجرا را بالتّمام بگفت. همه به تعجّب فروماندند. پس، حاجب بزرگ را بفرمود كه، «برو قاضى شهر را سربرهنه و دستار در گردن كرده پيش من آر.» چون قاضى را پيش عضد الدّوله بدينگونه درآورد، نگاه كرد آن مرد را ديد آنجا ايستاده و آن هردو آفتابه پيش عضد الدّوله نهاده. گفت: «آه! سوختم». دانست كه هرچه عضد الدّوله با او گفت و كرد از جهت آندو آفتابه بوده است. پس عضد الدّوله او را گفت:
«مردى پير عالم و حاكمباشى و به لب گور رسيده، اين خيانت كنى از ديگران چه چشم