روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٠٥ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
ناراستى قاضى چه ديدى؟» گفت: «قصّه من دراز است و چون از اين شهر برفتم كوتاه گشت.» گفتم: «البتّه با من بتوانى گفت. پس رو تا پا به راه نهيم و راه به حديث كوتاه كنيم.»
چون در راه ايستاديم، گفت: «بدان كه من پسر فلان مرد بازرگانم و سراى پدر من در اين شهر به فلان محلّت است، و همه كس پدر مرا شناسند كه چون مردى بود و دانند كه او را چه مال و خواسته بود. پدرم وفات يافت و من چند سال به تماشاى دل و عشرت و شرابخوارگى مشغول بودم. مرا بيماريى سخت پديد آمد، چنانكه اميد از زندگانى بريدم و در آن بيمارى با خداى عز و جلّ نذر كردم كه اگر از اين بيمارى برهم، حجّ و غزو بكنم.
حقّ تعالى شفا فرستاد و به سلامت برخاستم و عزم درست كردم كه به حجّ روم، پس به غزو. و هرچه مرا بود از كنيزك و غلام آزاد كردم و همه را زر و سراى و ضياع[١] دادم و به يكديگر نامزد كردم، و ديگر هرچه مرا اسباب و ضياع و مستغل[٢] بود همه بفروختم.
پنجاه هزار دينار زر حاصل كردم و با خود انديشيدم كه اين هردو سفرى كه مرا در پيش است بر خطر است؛ مرا صواب نيست اين همه زر با خود بردن. پس، عزيمت كردم كه سى هزار ببرم و بيست هزار بگذارم. پس، رفتم و دو آفتابه مسين بخريدم و در هر يكى ده هزار دينار كردم و گفتم: خ اكنون اين [٤٨ آ] پيش كه شايد نهاد؟ خ از همه شهر دلم بر قاضى القضات قرار گرفت. گفتم: خ او مردى عالم و حاكم است و پادشاه خون و مال مسلمانان بدو سپرده است و اعتماد كرده، به هيچ حال خيانت با من نكند. خ برفتم و اين معنى با وى نرمك بگفتم. قبول كرد. خرّم شدم و شبگيرى[٣] برخاستم و اين دو آفتابه زر به خانه او بردم و به وديعت بدو سپردم و روى به راه آوردم و حجّ اسلام بگزاردم و هم از مكّه به مدينه رفتم و زيارت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و اله بكردم، و روى به ديار روم آوردم و با غازيان پيوستم، و چند سال غزا مىكردم و در مصافى در ميان كافران گرفتار آمدم و چند جاى مرا بر رو و گردن و بازو و ران جراحت رسيد، و به دست روميان اسير گشتم و
[١] - جمع« ضيعه» به معنى زمين غلّهخيز.
[٢] - به معنى« ضيعه» و هم به معنى« خانه» يا« دكانى» است كه اجاره بدهند.
[٣] -« شبگير» به معنى« سحرگاه» است.