اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٧٩ - گستره دعوت محمد
محمد ٦ نتوانست دعوت خود را ابلاغ كند، روز ديگر آنان را فراخواند و فرمود: فرزندان عبدالمطلب! هيچكس از عرب، بهتر از آن چه من براى شما آوردهام نياورده است. من براى شما خير دنيا و آخرت را آوردهام.
خدا فرموده است تا شما را بدو بخوانم. اكنون كدام يك از شما مرا يارى مىكند تا برادر من و وصىّ من و خليفه من در ميان شما باشد؛ هيچيك بدين خواسته پاسخ ندادند. من از همه خردسالتر بودم گفتم: اى پيامبر خدا، من تو را يارى مىكنم. محمد ٦ دست بردوش من نهاد و فرمود: اين، برادر من و وصىّ من و خليفه من در ميان شماست، سخن او را بشنويد و از او بپذيريد.[١]
روزگارى بود جز خانهاى كه فرستاده خداوند، محمد ٦ و همسر با وفاى آن خديجه (س) در آن مىزيستند. اسلام به خانه ديگر راه نيافته بود و على (ع)، سوّمى آنان بود.
حتّى پيش از آن، هنگامى كه فرشته وحى آيات الهى را براى پيامبر ٦ فرود مىآورد روشنايى وحى را مىديد، و بوى نبوّت را استشمام مىكرد، و به گواهى پيامبر ٦ على (ع)، مىشنيد آن چه را پيامبر ٦ مىشنيد و مىديد آن چه را كه او مىديد، جز آن كه پيامبر نبود، ولى وزير او بود و به راه خير گام مىنهاد. و اين نكتهاى است كه على (ع) خود بدان مباهى بود.[٢] براى همين نخستين مردى بود كه پيام محمد ٦ را باگوش جان شنيد و با آن زندگى كرد و در عمل نيز، آن چنان كه سزاوار بود، پاى بند ماند و با آن زندگى را، بِدْرود گفت و در راه آن جام شهادت را عاشقانه نوشيد. آن گاه كه علّتِ پذيرش حكومت را تبيين مىكرد و امامِ راستين را توصيف مىنمود اين حقيقت را با خداى خويش در ميان نهاد:
اللَّهُمَّ انّى اوَّلُ مَنْ انابَ، وَ سَمِعَ وَ اجابَ، لَمْ يَسْبِقْنِى الَّا رَسُولُ اللَّهِ ٦ بِالصَّلاةِ.[٣] بار خدايا، من نخستين كسى هستم كه به سوى تو روى آوردم، و
[١] - تاريخ طبرى، ج ٢، ص ١١٧٢
[٢] - نهجالبلاغه، خطبه قاصعه ٢٣٤
[٣] - همان، خطبه ١٣١