اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٣١٩ - زنام و نشان و گمان برتر است
نبوده است.
وجود خداوند از هر چيزى آشكارتر و حضورش براى هر موجودى نسبت به همه اشياء نزديكتر است. و اساساً پنهانى او، از شدّت آشكارى و دورىاش، از شدت نزديكى اوست؛ بدين معنا كه بين حضرت حق و موجودات، حجاب و پردهاى آويخته نيست و اگر در نهايت خفا و نهانى است به دليل آن است كه نور وجود آن ذات مقدّس، غيرمتناهى است و شدّت نورانيّت او منشاء اختفاى اوست. بنابراين، همچنان كه مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى در منظومه حكمت خويش آورده است، خداى تعالى بر اثر شدت نورانيّت و ظهور، در اختفاست؛ يعنى در عين آن كه ظاهر و آشكار است باطن و نهان است. ظهورش منشاء بطون و بطونش حاصل از ظهور اوست: يا مَنْ هُوَ اخْتَفى لِفَرْطِ نُورِهِ/ الظَّاهِرُ الْباطِنُ فِى ظهورِهِ. از اين رو، گفتهاند: هركس با هستىِ امكانى خويش با زدودنِ گرد و غبارِ گناه از چهره جان، مىتواند حضورِ «اللَّهُ نُورُ السّمواتِ وَ الْارضِ» را دريابد؛ گرچه دانش توجه به معرفت و دريافت را نداشته باشد يا اين كه در مقام تطبيق بر اثر لغزشها در حوزه ابزارهاى معرفت به خطا و اشتباه افتد. زيرا كه خداوند نزد هر جاهلى معروف و شناخته شده است، چه رسد به دانايان: «مَعْرُوفٌ عِنْدَ كُلِّ جاهِلٍ».[١]
الهى عَلِمتُ بِاخْتِلافِ الْاثارِ و تَنَقُّلاتِ الْاطْوارِ انَّ مُرادَكَ مِنّى انْ تَتَعَرّفَ الَىَّ فِى كُلِّ شَىءٍ حَتىَّ لااجْهَلَكَ فِى شَىءٍ.[٢] بارالها، از اختلاف نمودها و تحول دائمى پديدهها، دانستهام كه مقصود تو از آفريدنِ من، اين است كه خود را در هر چيزى به من بشناسانى تا در هيچ چيز به وجود تو نادان نباشم.
پيامِ اين اختلاف و تحوّلِ پى در پى با صراحتِ تمام اين است كه: اين رودخانه «دائِمُ الْجَريانِ هستى» را سرچشمهاى است و اين گردنده را گردانندهاى.
|
صدهزاران ضد، ضد را مىكُشد |
بازِشان حكم تو بيرون مىكَشد |
|
|
از عدمها سوىِ هستى هر زمان |
هست يا ربّ، كاروان در كاروان[٣] |
|
با اين حال، انديشهها و شهودهاى بشرى از ورود به ژرفاى غيب ملكوت الهى ناتوانند و از دريافت ذات اقدس او، ناتوان و ناتوانتر. براى همين، سخن نهايى پيامبران و اولياى بزرگ خداوند، اعتراف به عجز و ناتوانى در معرفت كنهِ ذات اقدس الهى است. همچنان كه فرمود: ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ. تو را چنان كه شايسته شناخت تو است، نشناختيم.
علّامه داود ابن محمود قيصرى در مقدمه شرح خود بر فصوص الحكم ابن عربى گويد: وَ امّا الذَّاتُ الْالهِيّةِفَحارَ فِيها جَمِيعُ الْانْبياءِ وَ الْاوْلِياء كَما قالَ ٦: ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ وَ ما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِكَ.[٤] و همين طور عقل و شهودِ محدود آدمى، توان درك و دريافت كُنهِ صفات خداوند؛ خواه صفات ذاتى، خواه صفات فعلى، را ندارد، حتّا از توصيف آن نيز عاجز است.
الْحَمْدُللَّهِ الَّذِى انْحَسَرَتْ الْاوصافُ عَنْ كُنْهِ مَعْرِفَتِهِ وَ رَدَعَتْ عَظَمَتُهُ الْعُقُولَ فَلَمْ تَجِدْ مَساغاً الى بُلُوغِ غايَةِ مَلَكُوتِهِ. هُوَ اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ الْمُبينُ احَقُّ وَ ابْيَنُ مِمَّا تَرَى الْعُيُونُ، لَمْ تَبْلُغْهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِيدٍ فَيَكُونَ مُشَبِّهاً. وَ لَمْ تَقَعْ عَلَيْهِ الْاوْهامُ بِتَقْدِيرٍ فَيَكُونَ مُمثَّلًا.[٥] سپاس و ستايش خداى را كه وصفها در رسيدن به حقيقت شناخت او نارساست، و بزرگى او واپس زننده انديشههاست. پس آنها را براى وصول به ژرفاى ملكوتش راهى نيست. او خداى فرمانروا و حقّ آشكار است، آشكارتر از آنچه بر ديدهها پديدار است. خردها براى او حدّى معين نتواند كرد تا همانندى داشته باشد، و وهمها او را اندازه نتواند گرفت تا در صورتى پنداشته شود.
فَلَسْنا نَعْلَمُ كُنْهَ عَظَمَتِكَ الّا انَّا نَعْلَمُ انَّكَ حَىٌّ قَيُّومُ لاتَأخُذُكَ سِنَةٌ وَ لانَومٌ.
لَم يَنْتَهِ الَيْكَ نَظَرٌ، وَ لَمْ يُدْرِكْكَ بَصَرٌ.[٦] آرى، ژرفاى بزرگى تو را نشناسيم، جز آن كه مىدانيم تو: زندهاى و به خود برپا، بيدارى كه نه چرتاش برد و
[١] - شرح فصوص الحكم، ص ٧٠
[٢] - نهجالبلاغه، خطبه ١٥٥
[٣] - همان، خطبه ١٦
[٤] - شرح فصوص الحكم، ص ٧٠
[٥] - نهجالبلاغه، خطبه ١٥٥
[٦] - همان، خطبه ١٦