اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٣٤٥ - زنام و نشان و گمان برتر است
بارخدايا! مرا مورد شماتت دشمنان و حسودان قرار مده، بارخدايا! مرا به سوى بدىهايى كه از آنها نجاتم دادهاى باز مگردان، بار خدايا! مرا به اندازه چشم بر هم نهادنى، به خود وامگذار.
اين تضرع و زارى و اين درخواستهاى پيامبر ٦ همسرش امّ سلمه را به گريه، واداشت. پيامبر از او پرسيد چرا گريه مىكنى؟ در پاسخ عرض كرد چرا گريه نكنم؟! شما با آن مقام و منزلت كه نزد خداوند دارى چنين بيمناكى، از او مىخواهى تا لحظهاى شما را به خود وامگذارد، پس واى بر من. فرمود: امّ سلمه! چرا بيمناك نباشم، خداوند يونس پيامبر را لحظهاى به خود وا نهاد و آن ماجراى خوفانگيز برايش رخ داد.
|
اى خداى بىنظير ايثار كن |
گوش را چون حلقه دادى زين سخُن |
|
|
گوشِ ما گير و بِدآن مجلس كشان |
كز رحيقت مىخورند آن سرخوشان |
|
|
چون به ما بويى رسانيدى از اين |
سر مَبَنْد آن مشَك را اى ربّ دين |
|
|
از تو نوشند ار ذكورند، ار اثاث |
بى دريغى در عطا، يا مستغاث |
|
|
اى دعا ناگفته از تو مستجاب |
داده دل را هر دمى صد فتحِ باب[١] |
|
|
يادِ ما و بودِ ما از دادِ تُست |
هستىِ ما جمله از ايجاد تُست |
|
|
لذّتِ هستى نمودى نيست را |
عاشقِ خود كرده بودى نيست را |
|
|
لذّتِ انعام خود را وا مگير |
نُقل و باده و جامِ خود را وامگير |
|
|
وربگيرى كيت جُست و جُو كند |
نقش با نقّاش چون نيرو كند؟ |
|
|
منگر اندر ما، مكن در ما نظر |
اندر اكرام و سخاى خود نگر |
|
|
ما نبوديم و تقاضامان نبود |
لطفِ تو ناگفته ما مىشنود |
|
|
از چو ما بيچارگان اين بندِ طخت |
كى گشايد اى شهِ بىتاج و تخت |
|
|
اين چنين قفل گران را اى وَدود |
كِه تواند جز كه فضل تو گشود[٢] |
|
رابعاً: همچنان كه قرب داراى مراتب است و هر كسى قربى متناسب با مقام و منزلت خود نزد خدا دارد، بُعد و دورى از رحمت خدا نيز، داراى مراتب است. و هر گونه توجه
[١] - مثنوى، دفتر پنجم، بيت ٣٠٥- ٣٠٩.
[٢] - مثنوى، دفتر يكم، بيت ٦٠٥- ٦١٠