اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٢٩ - زمانه بعثت
نادان و فريب خورده، و بهترين خانهها [كعبه] را بدترين همسايهها بودند.
شبها خواب به ديدگان آنان راه نمىيافت و سرمه چشم آنها سرشگ خونين بود. آنجا سرزمينى بود كه دانايش دهان دوخته و نادانش به عزّت در صدر نشسته بود.
در جايى ديگر فرمود:
ارْسَلَهُ عَلى حينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ، وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْامَمِ، وَ اعْتِزامٍ مِنَ الْفِتَنِ، وَ انِتشارٍ مِنَ الْامُورِ، وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُروُبِ. و الدُّنْيا كاسِفَةٌ النُّورِ، ظاهِرَةُ الْغُروُرِ، عَلى حينِ اصْفِرارٍ مِنْ وَرَقِها، وَ اياسٍ مِنْ ثَمَرِها، وَ اغْوِرارٍ مِنْ مائِها. قَدْ دَرَسَتْ مَنارُ الْهُدى، وَ ظَهَرَتْ اعْلامُ الرَّدى، فَهِىَ مُتَجَهِّمَةٌ لِاهْلِها، عابِسَةٌ فىِ وَجْهِ طالِبِها، ثَمَرُها الْفِتْنَةُ، وَ طَعامُها الْجِيفَةُ، وَ شِعارُهَا الْخَوْفُ، وَ دِثارُهَا السَّيفُ.[١] پيامبر را هنگامى فرستاد كه رشته رسالت منقطع شده بود و زمانى طولانى مردم به خواب غفلت رفته بودند.
فتنهها سربرداشته و كارها نابسامان بود. آتش جنگها زبانه مىكشيد.
روشنايى از جهان رخت بر بسته و چهره فريبنده دنيا آشكار گرديده بود.
برگهاى درخت زندگى زرد و كسى از شجره حيات، اميد ثمرى نداشت.
آب زندگى فروكش كرده بود. نشانههاى هدايت كهنه و علائم گمراهى پديدار بود. دنيا بر مردمش ناخوش روى و برخواستاران خود ترش ابروى بود. ميوهاش فتنه و طعامش مردار. در درونش وحشت نهفته داشت و از برون شمشير ستم آخته.
اگر نبود پرتو ضعيف و كمرنگى از دين و آيين، كه هنوز از برخى معبدها بيرون مىتابيد، و اندكى از تعاليم و آموزههاى فلسفى، كه در ميان گروهى اندك دست به دست مىگرديد، در چنان روزگارى مىبايست گفت: كه به طور كلّى روح انسانيت از بشرِ آن روز، رخت بر بسته و جاى خود را به درنده خويى و حيوانيت سپرده بود.
[١] - همان، خطبه ٨٩