اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٣٦ - زمانه بعثت
دور بودند و تقواى خويش را به اين فضيحتها نمىآلودند. به سنّت خاندان خود، دين حنيف ابراهيم را، كه اساس آن بر يكتاپرستى و احترام شرف و فضيلت و شخصيت انسانى بود، پيروى مىكرد و در اين جهان به هيچ چيز تعلق خاطر نبست و جز خداى، معشوقى نگرفت؛ امّا عالمى را شيفته و دلباخته خود ساخت.
|
اى تن تو پاكتر از جان پاك |
روح تو پرورده «روحى فداك» |
|
|
نقطه گهِ خانه رحمت تويى |
خانه برِ نقطه زحمت تويى |
|
|
اى شب گيسوى تو روز نجات |
آتش سوداى تو آب حيات |
|
|
عقل شده شيفته روى تو |
سلسله شيفتگان موى تو |
|
|
چرخ ز طوق كمرت بندهاى |
صبح ز خورشيد رُخت خندهاى |
|
|
اى دو جهان، زير زمين از چهاى؟ |
گنج نهاى، خاك نشين از چهاى؟ |
|
|
تا تو به خاك اندرى، اى گنج پاك |
شرط بود گنج سپردن به خاك |
|
|
عقل، شفاجوى و طبيبش تويى |
ماه، سفرساز و غريبش تويى |
|
|
خيز و شب منتظران روز كن |
طبع نظامى، طرب افروز كن |
|
(مخزن الاسرار)
آرى، سنت خداوند چنين است كه درگاهواره ارتجاع، از ميان دشمنىها و بيدادها و نادانىها و پريشانىها و پراكندگىها، مردانى بزرگ و آزادگانى سرافراز و سرنوشت ساز برانگيخته شوند، تا دوباره درخت عدل و داد و عشق و دوستى و دانايى و يگانگى و همدلى را در جان آدميان بنشانند. چنان كه در گردش روزگار مىبينيم كه از خاك تيره افسرده، گلهاى رنگارنگ و ميوههاى گوناگون و از مادّه مرده، موجود زنده بيناى شنوا پديد مىآيد، و از ميان تاريكىِ شب، گريبانِ صبح شكافته مىشود و آفتاب عالمتاب سر برمى آورد.
إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَى يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَىِّ ذلِكُمُ اللَّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ. فَالِقُ الْإِصْبَاحِ وَجَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ حُسْبَاناً ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ. وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الآيَاتِ لِقَوْمٍ