اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٢٨٨ - مؤمنان روزگاران
فضايل «ابوتراب و اهلبيت» او را نقل كند، برداشته است و سخنوران در هر منطقه بر منابر على را لعنت مىكردند واز او تبرّى مىجستند و به او و افراد خاندانش دشنام مىدادند. در آن هنگام گرفتارترين مردم كوفيان بودند كه در شهر كوفه شيعيان از همه جا بيشتر ساكن بودند. معاويه زياد بن سُمَيّه را به حكومت كوفه گماشت و بصره را هم ضميمه آن كرد و او كه به شيعيان آشنا بود و به روزگار حكومت على (ع) خود از آنان شمرده مىشد، ايشان را به سختى تعقيب كرد و آنان را زير هر سنگ و كلوخ كه يافت، كشت و شيعيان را به بيم انداخت؛ دستها و پاها را مىبريد و بر ديدهها ميل مىكشيد و آنان را بر تنه خرما بر دار مىكشيد تا جايى كه ايشان را از عراق بيرون راند و پراكنده ساخت و در عراق هيچ شيعه نامآور باقى نماند.[١]
در اينجا، از ناقلان و جعلكنندگان احاديثى از اين دست، كه صحابه را دربست عادل، و سبّكنندهگان و دشنامدهندهگانِ به آنها را سزاوار لعن و نفرين خدا و فرشتگان و ...
مىدانند و تنقيص آنها را مايه خروج از اسلام. مىپرسيم بىهيچ ترديدى، على بن ابى طالب (ع)، كه به نصِّ صريح، ولىّ خدا و برادرِ رسول خدا و سرور و سالار و محورِ «اهل بيت پيامبر ٦» و دست كم در حدِّ ديگران، يكى از صحابيانِ بنام بود، آيا حكم كسانى كه او را دشنام مىدادند، ناسزا مىگفتند و اهانت به آن عزيز و گرامى و مظلوم را فريضه مىدانستند چيست؟ آيا اين سخن معاويه را، كه در پاسخِ يكى از جيرهخوارانش كه سر در آخُرِ قدرت او داشت و از راهِ خيرخواهى از او خواست تا مردم را از ناسزا به آن حضرت و شيعيانش بازدارد، گفت: وَ اللَّهِ لاادَعُ سَبَّهُ وَ شَتْمَهُ حَتّى يَهْرَمَ عَلَيْهِ الْكَبِيرُ وَ يَشُبَّ فِيهَا الصَّغِيرُ. به خدا سوگند، دشنام و ناسزا به ايشان را رها نخواهم كرد، تا آن كه پيران در آن فرسوده و خردسالان پير شوند، چگونه توجيه مىكنيد؟ اگر مدّعى اجتهاد او باشيد و بگوييد او در اهانت و ناسزاگويى، همانند ديگر جنايات و فجايعى كه مرتكب شد، اجتهاد كرده است. بايد به لعن و نفرين شيعيان نسبت به اين موجودِ «معكوس»[٢] و «مركوس»،[٣]
[١] - همان، ص ١٤٣
[٢] - شخص واژگون؛ از فطرت برگشته
[٣] - جُثّه دگرگون؛ كالبدِ خِرَد سرگشته