اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٢٨٧ - مؤمنان روزگاران
مردى از شيعيان على (ع) اگر پيش مىآمد كه به او اعتماد داشت او را به خانه و حجره خود مىبرد و در خانه پس از آن كه او را سوگندهاى استوار مىداد، در حالى كه از خدمتگزار و برده خود مىترسيد، راز و حديث خود را به او مىگفت. بدينگونه بسيارى از احاديث مجعول و بهتان رايج و منتشر شد و فقيهان و قاضيان و واليان بر اين روش بودند و از همه مردم گرفتارتر به اين بدبختى، قاريانِ رياكار و سستبنيادهاى فريبكارى بودند كه خود را زاهد و خاشع نشان مىدادند و براى بهرهگيرى از واليان احاديثى جعل مىكردند. واليان هم جايگاه نشستن آنان را به محل خود نزديك مىساختند و به منزلت و اموال و املاك مىرسيدند، تا آن كه اين احاديث و اخبار به دست ديندارانى رسيد كه هرگز دروغ و بهتان را حلال نمىشمردند ولى چون گمان مىكردند كه آنها بر حق و صحيح هستند، پذيرفتند و روايت كردند و اگر مىدانستند آن احاديث باطل است هرگز روايت نمىكردند و به آن معتقد نمىشدند. كار همينگونه بود. و چون حسن بن على (ع) رحلت فرمود گرفتارى و فتنه افزون شد و از شيعه و آن گروه از مردم هيچكس باقى نماند جز آن كه در زمين سرگشته و بر جان خود بيمناك بود. پس از شهادت حسين بن على (ع) كار پيچيدهتر و دشوارتر شد. عبدالملك بن مروان حاكم شد و بر شيعه سخت گرفت و حَجّاج بن يوسف را بر شيعيان حاكم ساخت و شگفتا كه اهل صلاح و عبادت و دين هم با دشمنى به على و دوستى با دشمنان او و موالات با كسانى كه مدّعى دشمنى على (ع) بودند به حجاج تقرّب مىجستند و در مورد جعل روايت در فضيلت و سابقه و مناقب آنان و خردهگيرى و سرزنش و عيب و اظهارِ ستيز نسبت به على (ع) زيادهروى كردند. و كار به آنجا كشيد كه مردى برابر حجاج ايستاد- و گفته مىشود پدربزرگ اصمعى؛ يعنى عبدالملك بن قريب بوده است- او فرياد برآورد و گفت هان اى امير! خانواده من مرا عاقّ كردند و على نام نهادند و من فقيرى درماندهام و محتاج بخشش اميرم. حجاج به او لبخند زد و گفت به سبب لطافتى كه به آن متوسل شدى تو را حاكمِ فلان جا كردم.[١] و همو به نقل از ابوالحسن على بن محمد بن ابى يوسف مدائنى در كتاب «الاحداث» گويد: كه معاويه بخشنامهيى براى همه كاگزاران خود صادر كرد كه در آن آمده بود ذِمّه من از هركس كه چيزى از
[١] - شرح نهجالبلاغه، ج ١١، ص ٤٦؛ جلوه تاريخ در شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحديد، ج ٥، ص ١٤٥