اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٣١٦ - نظريه سوّم
عقل خود در ميان مىگذاريم، اين حرف را نمىتوانيم به عنوان يك حقيقت قبول كنيم.
بله بهعنوان يك مسأله ذوقى و تخيّلى و مسامحى- مثل تخيّلات علم بديع- مىتوانيم قبول كنيم ولى به عنوان يك واقعيت نمىتوانيم بپذيريم كه لفظ، وجود براى معنا باشد.
اين كه شما مىگوييد: «لفظ، وجود براى معناست» و براى فرار از اشكال هم يك كلمه «تنزيل» بهعنوان وصف مطرح مىكنيد و مىگوييد: «لفظ، وجود تنزيلى براى معناست» و مىخواهيد با اين اصطلاحات ما را فريب دهيد، خير ما از شما نمىپذيريم. لفظ و معنا از دو مقوله متباين مىباشند. لفظ، از مقوله صوت و كيف است ولى معنا از مقوله جوهر است و اجتماع مقولات متباينه ممكن نيست. لفظ زيد- كه از مقوله لفظ و از مقوله كيف است- چگونه ممكن است وجود براى معنا- كه از مقوله جوهر است- بشود؟
چگونه ممكن است مقوله كيف با مقوله جوهر جمع شوند؟ واقعيت مسئله اين است كه معقول نيست لفظ، وجود براى معنا باشد، مگر اين كه انسان مسامحى و ذوقى و تخيّلى به مسئله نگاه كند. ولى اگر با نظر دقيق بخواهد مسئله را نگاه كند، هيچ ارتباطى بين لفظ و معنا از نظر وجودى- تحقّق ندارد. فقط يك ارتباط وضعى وجود دارد. واضعى آمده و لفظى را براى معنايى وضع كرده است، مثل پدرى كه براى فرزندش نامگذارى كند، كه مدتى فكر كرده و پس از بررسى و مشاوره، اسمى براى فرزندش قرار مىدهد ولى بين اين اسم و بچه ارتباط ذاتى وجود ندارد يك ارتباط اعتبارى و وضعى و قراردادى بين اينها وجود دارد به اين كيفيت كه لفظ- يعنى اسم- حاكى از معنا- يعنى فرزند- است و اين، دلالت بر او مىكند ولى اينكه لفظ، وجود براى معنا باشد- كه مستدلّ ادعا مىكرد- چه ارتباطى به مسأله لفظ و معنا دارد؟ چطور ما مىتوانيم لفظ را يكى از وجودات معنا حساب كنيم درحالىكه هيچ ارتباطى بين مقوله اين دو وجود ندارد؟ اشكال دوّم: برفرض ما قبول كنيم كه لفظ، يكى از وجودات معناست ولى مستدلّ حرف ديگرى داشت، او مىگفت: «همانطور كه دو وجود حقيقى نمىتوانند در يك وجود، اجتماع كنند، دو وجود تنزيلى هم نمىتوانند در يك وجود اجتماع كنند». ما از مستدلّ سؤال مىكنيم شما چه دليلى براى اين مسئله داريد؟ ما علاوه بر اين كه