منتخب ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤١
١٦٨٩ موسى و خضر
«و (ياد كن) هنگامى را كه موسى به جوان (همراه) خود گفت : دست بردار نيستم تا به محل برخورد دو دريا برسم، هر چند سال ها سير كنم*... و امّا ديوار، از آنِ دو پسر بچه يتيم در آن شهر بود و زيرِ آن گنجى متعلّق به آن دو بود و پدرشان مردى نيكوكار بود. پس پروردگار تو خواست آن دو يتيم به حدّ رشد برسند و گنجينه خود را ـ كه رحمتى از جانب پروردگارت بود ـ بيرون آورند. و اين كارها را من خودسرانه انجام ندادم. اين بود تأويل آنچه كه نتوانستى بر آن شكيبايى ورزى» .
٥٩٨٨.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : خداوند برادرم موسى را رحمت كند؛ خجالت كشيد و آن حرف را زد . اگر با همسفر خود مى ماند بى گمان شگفت ترين عجايب را مى ديد .
٥٩٨٩.امام صادق عليه السلام : خضر ، پيامبرى مرسل بود كه خداوند تبارك و تعالى وى را به سوى قومش فرستاد و او آنان را به يگانه دانستن خدا و اقرار به پيامبران و فرستادگان او و كتاب هايش فراخواند و معجزه اش اين بود كه روى هر چوب خشك يا زمين بى علفى مى نشست ، سبز مى شد و از اين رو خضر ناميده شد .
٥٩٩٠.امام صادق عليه السلام: مسجد سهله ، اقامتگاه آن سواره است ، عرض شد : آن سواره كيست ؟ فرمود : خضر عليه السلام .
٥٩٩١.امام رضا عليه السلام : خـضر از آب زندگى نـوشيد و از اين رو زنده است و تا روزى كه در صور دميده شود نمى ميرد .
داستان موسى و خضر در قرآن : آن مرد دانا گفت : تو قدرت تحمّل كارهايى را كه از من مشاهده خواهى كرد و تأويل و حقيقت آنها را نمى دانى ، ندارى ؛ زيرا چگونه مى توانى در برابر كارهايى صبر و شكيبايى كنى كه از راز آنها اطلاع ندارى ؟ موسى قول داد كه به خواستِ خدا، صبرخواهد كرد و در هيچ كارى نافرمانى و مخالفت او نكند . آن دانا بر اساس خواسته و وعده اش گفت : اگر از من پيروى كردى ، نبايد درباره هيچ چيز از من سؤال كنى ، تا اين كه خودم پيرامون آن برايت توضيح دهم . پس ، موسى و آن مرد دانا به راه افتادند تا بر كشتيى نشستند كه عدّه اى سرنشين داشت. موسى از آنچه در ذهن آن دانا مى گذشت بى خبر بود.آن مرد دانا، كشتى را سوراخ كرد، به طورى كه بيم غرق شدن آن مى رفت. اين موضوع موسى را به تعجّب وا داشت و وعده اى را كه داده بود از يادش برد . لذا به او گفت : كشتى را سوراخ كردى كه سرنشينان آن را غرق كنى ؟ كار ناروايى كردى . مرد دانا گفت : نگفتم كه تو هرگز نمى توانى همپاى من صبر كنى ؟ موسى از اين كه وعده خود را فراموش كرده است عذر خواهى كرد و گفت : مرا به سبب آنچه فراموش كرده ام مؤاخذه مكن و در كارم بر من سخت مگير . آن دو به راه خود ادامه دادند ، تا به نوجوانى رسيدند . مرد دانا او را كشت . موسى نتوانست خوددارى كند و بر او خرده گرفت كه : شخص بى گناهى را بدون آن كه مرتكب قتلى شده باشد ، كشتى ؟ راستى كه كار ناپسندى مرتكب شدى . مرد دانا دوباره گفت : آيا به تو نگفتم كه هرگز نمى توانى همپاى من صبر كنى ؟ اين بار موسى ديگر عذرى نداشت كه بياورد و بدان وسيله ، از مفارقت او ، كه بدان راضى نبود ، جلوگيرى كند . لذا از او خواست كه مصاحبتش مشروط به سؤالى ديگر باشد ؛ اگر براى بار سوم سؤال كرد از وى جدا شود . موسى مهلت خواهى خود را چنين بيان داشت : اگر از اين پس چيزى از تو پرسيدم ، ديگر با من همراهى مكن و از جانب من قطعا معذور خواهى بود . مرد دانا پذيرفت . آن دو مجددا به راه خود ادامه دادند ، تا به آباديى رسيدند . سخت گرسنه شده بودند ، از مردم آن آبادى غذا خواستند . امّا هيچ كس از آنان پذيرايى نكرد . در همين هنگام ديوارى را ديدند كه در آستانه فرو ريختن بود به طورى كه مردم از نزديك شدن به آن پرهيز مى كردند . مرد دانا ديوار را درست كرد . موسى گفت : اگر مى خواستى مى توانستى بابت آن مزدى بگيرى و از اين طريق گرسنگى خود را رفع كنيم ؛ زيرا ما به اين دستمزد احتياج داريم و اين مردم هم از ما پذيرايى نكردند . مرد دانا گفت : اينك زمان جدايى ما از يكديگر فرا رسيد و من تو را از راز كارهايى كه ديدى و نتوانستى آنها را تحمّل كنى آگاه مى سازم. سپس گفت: امّا آن كشتى ، از آنِ بينوايانى بود كه در دريا كار مى كردند و از طريق آن زندگى خود را مى گذراندند و چون آن طرفِ آنان پادشاهى بود كه كشتى ها را به زور مى گرفت ، لذا آن را سوراخ كردم تا معيوب باشد و پادشاه به آن رغبت نكند . و امّا آن نوجوان ، خودش كافر بود حال آن كه پدر و مادرش مؤمن بودند و اگر او زنده مى ماند با كفر و طغيان خود آنان را هم منحرف مى كرد . لذا رحمت الهى شامل حال آنان شد و به من دستور داد او را بكشم تا خداوند به جاى او فرزندى پاكتر و مهربانتر به ايشان عوض دهد و من هم او را كشتم . و امّا آن ديوار ، متعلّق به دو پسر بچه يتيم در اين آبادى بود و زير آن گنجى بود كه به ايشان تعلّق داشت و چون پدرشان مردى درستكار بود، به خاطر پاكى پدرشان، رحمت الهى شامل حال آن دو شد و به من دستور داد ، آن ديوار را بسازم تا اين كه سر پا بماند و آن دو پسر بچّه به سنّ بلوغ برسند و گنج خود را بيرون آورند . اگر ديوار فرو مى ريخت، گنج پديدار مى شد و مردم آن را غارت مى كردند . آن گاه گفت: اين كارهايى كه كردم، خودسرانه انجام ندادم.بلكه به فرمان خداوند بود و راز آنها نيز آن بود كه به تو گفتم . سپس از موسى جدا شد .
١٦٩٠ اسماعيل بن حزقيل
«و در اين كتاب از اسماعيل ياد كن زيرا كه او خوش قول و فرستاده اى پيامبر بود* و خاندان خود را به نماز و زكات فرمان مى داد و همواره نزد پروردگارش پسنديده (رفتار) بود» .
٥٩٩٢.امام صادق عليه السلام : آن اسماعيل كه خــداوند عز و جل در كتاب خود فرموده است : «در اين كتاب از اسماعيل ياد كن ...» آن اسماعيل فرزند ابراهيم نيست . بلكه پيامبرى از پيامبران است كه خداوند عز و جل او را به سوى قومش فرستاد و آنها او را گرفتند و پوست سر و رويش را كندند . فرشته اى نزد وى آمد و گفت : خداوند مرا نزد تو فرستاده است ، هر دستورى كه مى خواهى به من بده . او گفت : من به آنچه با حسين عليه السلاممى شود اقتدا مى كنم .
٥٩٩٣.امام صادق عليه السلام : اسماعيل، فرستاده اى پيامبر بود . قومش بر او مسلّط شدند و پوست سر و صورتش را كندند . پس ، فرشته اى از جانب پروردگار جهانيان آمد و گفت : پروردگارت تو را سلام مى رساند و مى گويد : آنچه را با تو شد ديدم . خداوند به من دستور داده كه از تو اطاعت كنم . پس هر دستورى مى خواهى به من بده . او گفت : حسين بن على عليهما السلام سر مشق من است .
٥٩٩٤.در تفسير قمى ، ذيل آيه «واذكر فى الكتاب اسماعيل انّه كان صادق الوعد» آمده است كه امام فرمود : اسماعيل وعده اى گذاشت و يك سال منتظر طرف نشست . او اسماعيل پسر حزقيل است .
١٦٩١ يَسَع
«و اسماعيل و يَسَع و يونس و لوط، كه جملگى را بر جهانيان برترى داديم» .
٥٩٩٥.امام رضا عليه السلام ـ در مباحثه خود با جاثليق نصرانىـ : يَسَع نيز همان كارهاى عيسى عليه السلام را مى كرد: روى آب راه مى رفت ، مردگان را زنده مى كرد ، كور مادرزاد و پيس را شفا مى داد؛ با اين حال امّتش او را به خدايى نگرفتند.