منتخب ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤٣
١٦٩٢ ذوالكفل
«و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل را (ياد كن) كه همه از صابران بودند. و آنان را در رحمت خود داخل نموديم، چرا كه ايشان از شايستگان بودند» .
«و اسماعيل و يَسَع و ذوالكفل را ياد كن كه همه از نيكانند» .
٥٩٩٦.امام جواد عليه السلام ـ در پاسخ به عبدالعظيم حسنى كه پرسيد نام ذوالكفلـ : خداوند متعال يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر فرستاد كه سيصد و سيزده نفر آنان رسول بودند و ذوالكفل يكى از آن رسولان عليهم السلام مى باشد . او بعد از سليمان بن داود عليهماالسلاممى زيست و در ميان مردم مانند داود قضاوت مى كرد و جز براى خداوند عز و جل خشم نگرفت . نامش «عويديا» بود و او همان كسى است كه خداوند متعال در كتاب خود از وى نام برده ، آن جا كه مى فرمايد : «و ياد كن اسماعيل و يَسَع و ذوالكفل را كه همه از نيكانند» .
١٦٩٣ داود
«بر آنچه مى گويند صبر كن و داود، بنده ما را كه داراى امكانات (متعدّد) بود به ياد آور. آرى او بسيار بازگشت كننده (به سوى خدا) بود... اى داود، ما تو را در روى زمين خليفه گردانيديم. پس ميان مردم به حقّ داورى كن و زنهار از هوس پيروى مكن كه تو را از راه خدا به در كند. در حقيقت كسانى كه از راه خدا به در مى روند، به سزاى آن كه روز حساب را فراموش كرده اند، عذابى سخت خواهند داشت» .
«و هر آينه، در زبور پس از تورات نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد» .
ر . ك : نساء : آيه ١٦٣ و مائده : آيات ٧٨ ، ٧٩ و انعام : آيه ٨٤ و اسراء : آيه ٥٥ و انبياء : آيات ٧٨ ـ ٨٠ و نمل : آيه ١٥ و سبأ : آيات ١٠ ، ١١ .
٥٩٩٧.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : داود، عابدترين انسان ها بود.
٥٩٩٨.پيامبرخدا صلى الله عليه و آله : مردم خيال مى كردند داود دچار بيمارى است و به عيادت او مى رفتند ، حال آن كه او را چيزى نبود مگر شدّت ترس از خداوند متعال .
٥٩٩٩.امام على عليه السلام : خداوند عز و جل به داود عليه السلام وحى كرد : اگر نبود كه از بيت المال ارتزاق مى كنى و درآمد شخصى ندارى ، چه نيكو بنده اى بودى . حضرت فرمود : داود عليه السلام گريست . پس خداوند عز و جل به آهن وحى كرد : براى بنده ام ، داود نرم شو . پس آهن نرم شد و خداوند متعال آهن را براى او نرم كرد . از آن پس ، داود روزى يك زره مى بافت و آن را به هزار درهم مى فروخت . او سيصد و شصت زره بافت و آنها را به سيصد و شصت هزار درم فروخت و از بيت المال بى نياز شد .
٦٠٠٠.امام باقر عليه السلام : داود بر سرزمين هاى ميان شامات تا بلاد اصطخر پادشاهى كرد و قلمرو پادشاهى سليمان نيز چنين بود .
٦٠٠١.امام صادق عليه السلام : خـداوند تبارك و تـعالى بـه داود عليه السلام وحـى فرمود : چه شده است كه تو را تنها مى بينم ؟ عرض كرد : به خاطر تو ، مردم را ترك كرده و آنان نيز مرا ترك كرده اند.فرمود: چه شده است كه تو راخاموش مى بينم؟ عرض كرد : ترس از تو ، مرا خاموش ساخته است. فرمود : چه شده است كه تو را رنجور مى بينم ؟ عرض كرد: عشق و محبّت تو ، مرا رنجور ساخته است . فرمود : چه شده است كه تو را فقير مى بينم ، حال آن كه تو را بهره مند ساخته ام ؟ عرض كرد: بجاآوردن حقّ تو ، مرا فقير كرده است. فرمود: چه شده است كه تو را خوار مى بينم؟ عرض كرد: عظمت وصف ناشدنى جلال تو، مرا خوار كرده است و اين حقّ توست اى سَرور من . خداوند جلّ جلاله فرمود: پس ، مژده باد تو را به فضل من ، در آن روز كه مرا ملاقات كنى، هرچه دوست داشته باشى به تو بخشم . با مردم بياميز و با اخلاق آنان بساز ، امّا در اعمال و كردارشان با آنها همراهى مكن تا روز قيامت بدان چه از من خواهى دست يابى.
٦٠٠٢.بحار الأنوار : روايت شده است كه داود عليه السلام تنها به صحرا رفت. پس خداوند به او وحى فرمود : اى داود ، چه شده است كه تو را يكّه و تنها مى بينم؟ عرض كرد: الهى، شوق ديدارت در من بالا گرفته و ميان من و خَلقت حايل گشته است . خداوند به او وحى فرمود : به سوى آنان برگرد ؛ زيرا اگر بنده گريزپايى را نزد من بياورى ، نام تو را در لوح ، به نيكى ثبت مى كنم .
١٦٩٤ سليمان
«و سليمان از داود ارث برد و گفت : اى مردم، زبان پرندگان به ما آموخته شده و از هر چيزى به ما داده شده است. راستى كه اين همان فضل آشكار است» .
ر . ك : بقره : آيه ١٠٢ و نساء : آيه ١٦٣ و انعام : آيه ٨٤ و انبياء : آيات ٨١ ، ٨٢ و نمل : آيات ١٧ ـ ٤٤ و سبأ : آيات ١٢ ، ١٣ و ص : آيات ٣٠ ـ ٤٠ .
٦٠٠٣.بحار الأنوار : وقتى سليمان عليه السلام گنجشك نرى را ديد كه به جفت خـود مى گويد : چرا خودت را از من دريغ مى كنى؟ من اگر بخواهم قُبّه سليمان را با منقار خود بر مى دارم و آن را به دريا مى افكنم ؛ با لبخند به آن گنجشك فرمود : آيا براستى مى توانى اين كار را بكنى ؟ گنجشك گفت : نه ، اى پيامبر خدا ، امّا گاهى اوقات مرد براى همسرش خودنمايى مى كند و خودش را پيش او بزرگ نشان مى دهد و عاشق را بر آنچه مى گويد ملامتى نيست . سليمان به گنجشك ماده گفت : چرا خودت را از او دريغ مى دارى ، در حالى كه او عاشق توست ؟ گفت : اى پيامبر خدا ، او عاشق نيست بلكه لاف عشق مى زند؛ چون در كنار من ، غير مرا را هم دوست دارد . سخن ماده گنجشك در دل سليمان اثر كرد و به شدّت گريست و چهل روز از مردم كناره گرفت و در اين مدّت از خداوند مسألت مى كرد كه دل او را براى محبّت خودش خالى گرداند و محبّتش را با محبّت غير خود نياميز�� .
٦٠٠٤.سليمان عليه السلام : آنچه به مردم داده شده و نشده به ما داده شد و آنچه به مردم آموخته شده و نشده به ما آموخته شد . امّا چيزى برتر از خداترسى در نهان و آشكار و ميانه روى در توانگرى و نادارى و حقّ گويى در حال خشم و خشنودى و دعا و زارى در همه حال به درگاه خداوند عز و جل ، نيافتيم .
٦٠٠٥.امام على عليه السلام : اگــر بنا بـود كـسى براى بـالا رفتن بـه سـوى جاودانگى نردبانى بيابد يا براى دور كردن مرگ از خود راهى پيدا كند ، بى گمان آن كس سليمان بن داود عليه السلام بود كه افزون بر مقام نبوّت و منزلت والا ، سلطنت بر جنّ و انس نيز در اختيار او نهاده شد . امّا چون قسمت و روزىِ خود را به طور كامل دريافت كرد و مدّت عمرش به سر آمد ، كمان هاى نابودى او را آماج تيرهاى مرگ كردند و خانه ها از او خالى گشت ومسكن ها بى صاحب ماند و گروهى ديگر وارث آنها شدند .
٦٠٠٦.امام صادق عليه السلام: سليمان عليه السلام به ميهمانان خود گوشت و نان سفيد مى خوراند و به خانواده اش نان گندم سبوس دار و خودش نان جوينِ نابيخته مى خورد .
٦٠٠٧.امام صادق عليه السلام : آخرين پيامبرى كه وارد بهشت مى شود ، سليمان بن داود عليه السلام است و اين به سبب چيزى است كه در دنيا به او داده شد .
٦٠٠٨.امام صادق عليه السلام : روزى سليمان بن داود به اطرافيان خود گفت : خداوند تبارك و تعالى سلطنتى به من بخشيد كه پس از من شايسته هيچ كس نيست ؛ باد و انس و جنّ و مرغان و وحوش را به تسخير من درآورد و زبان پرندگان را به من آموخت و از هر چيزى به من عطا فرمود . امّا با همه سلطنتى كه به من داده شده يك روز نشد كه تا شب شاد و مسرور باشم . بنابراين ، دوست دارم فردا به كاخ خود اندر شوم و بر بام آن روم و به قلمرو خود بنگرم . بنابراين ، به احدى اجازه ندهيد بر من وارد شود تا مبادا مطلبى برايم بياورد كه روزم را بر من تلخ و منغّض سازد . اطرافيان گفتند : اطاعت مى شود . روز بعد ، سليمان عصايش را برداشت و به بلندترين نقطه بام قصر خود رفت و بر آن تكيه داد و شادمان از آنچه به او داده شده بود شروع به نگريستن به قلمرو پادشاهى خود كرد . ناگاه چشمش به جوانى خوبروى و خوش پوش افتاد كه از يكى از گوشه هاى قصرش پيش او آمده بود . سليمان چون او را ديد گفت : چه كسى تو را به اين كاخ درآورد ، در حالى كه من مى خواستم امروز را در آن تنها بگذرانم ؟ با اجازه چه كسى وارد شدى ؟ آن جوان گفت : خداوند اين كاخ مرا به آن درآورد و با اجازه او وارد شدم . سليمان گفت : البته خداوند اين كاخ به آن از من سزاوارتر است . تو كيستى ؟ گفت : من فرشته مرگ هستم . سليمان گفت : براى چه آمده اى؟ گفت : آمده ام روحت را بگيرم. سليمان گفت : مأموريت خود را انجام بده كه امروز روز شادى من است و خداوند عز و جل نخواسته است كه مرا شادى و سرورى جز ديدار او باشد . پس ، در حالى كه سليمان به عصاى خود تكيه داده بود عزرائيل جان او را گرفت و سليمان مدّت ها همچنان مرده بر عصايش تكيه داشت و مردم او را مى ديدند و خيال مى كردند زنده است . پس از مدّتى درباره او دچار ترديد و اختلاف شدند . بعضى گفتند: روزهاى زيادى است كه سليمان همچنان بر عصاى خود تكيه داده است و نه خسته شده و نه خوابيده و نه چيزى آشاميده و نه چيزى خورده است. او همان خداوند ماست كه بايد عبادتش كنيم . عدّه اى گفتند : سليمان جادوگر است و با جادو كردن چشمان ما چنين وانمود مى كند كه به عصايش تكيه داده امّا چنين نيست . مؤمنان گفتند : سليمان بنده خدا و پيامبر اوست و خداوند كار او را به دلخواه خود تدبير و اداره مى كند . پس ، چون اين اختلاف نظرها درباره سليمان پيدا شد ، خداوند عز و جل موريانه اى فرستاد و او عصاى سليمان را از درون خورد و عصا شكست و سليمان عليه السلام از فراز كاخ خود به رو درافتاد .