منتخب ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٣٩
ر . ك : بقره : آيات ٤٩ ـ ٩٣ و مائده : آيات ٢٠ ـ ٢٦ و اعراف : آيات ١٠٣ ـ ١٥٦ ، ١٥٩ ـ ١٦٢ و انفال: آيات ٥٢ ـ ٥٤ و يونس : آيات ٧٥ ـ ٩٣ و هود : آيات ١٧ ، ١١٠ و ابراهيم : آيات ٥ ـ ٨ و اسراء : آيات ١٠١ ـ ١٠٤ و مريم : آيات ٥١ ـ ٥٣ و طه : آيات ٩ ـ ٩٧ و مؤمنون : آيات ٤٥ ـ ٤٩ و مؤمن : آيات ٢٣ ـ ٤٦ ، ٥٣ ، ٥٤ و شعرا : آيات ١٠ ـ ٦٨ و قصص : آيه ٣ ـ ٤٦ و سجده : آيات ٢٣ ، ٢٤ و احزاب : آيه ٦٩ و صافّات : آيات ١١٤ ـ ١٢٢ و ص : آيه ١٢ و فصّلت : آيه ٤٥ و زخرف : آيات ٤٦ ـ ٥٦ و دخان : آيات ١٧ ـ ٢٣ و احقاف : آيه ١٢ و ذاريات : ٣٨ ـ ٤٠ و صفّ : آيه ٥ و تحريم : آيه ١١ و مزّمّل : آيات ١٥ ، ١٦ و نازعات : آيات ١٥ ـ ٢٦ .
٥٩٨٢.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : نـخستين پيامبر از بـنى اسـرائيل موسى بود و آخرينشان عيسى . آنان ششصد پيامبر بودند .
٥٩٨٣.ابن عباس : پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : من ، عيسى و موسى و ابراهيم را ديدم : عيسى موهايى مجعّد داشت و سرخ روى و فراخ سينه بود . موسى مردى تنومند با موهاى صاف فروهشته و به شكل مردم زُطّ [١] بود . عرض كردند : ابراهيم چگونه بود ؟ فرمود : به يار خودتان بنگريد ؛ يعنى خود رسول خدا صلى الله عليه و آله .
٥٩٨٤.امام على عليه السلام : سپاس و ستايش خدايى را ... كه با موسى سخن گفت ، سخن گفتنى و از نشانه هاى خود آيتى بزرگ به او نماياند ، بى آن كه عضو و ابزارى يا زبان و زبانچه اى داشته باشد .
٥٩٨٥.امام على عليه السلام : و اگر بخواهم نمونه دومى را بياورم ، از موسى كليم اللّه ياد مى كنم ، آن جا كه مى فرمايد : «پروردگارا، من به آن خوبيى كه برايم فرو فرستى نيازمندم». به خدا سوگند كه او از خداوند چيزى جز نانى براى خوردن نخواست ؛ زيرا از علف و سبزه زمين تغذيه مى كرد .
٥٩٨٦.امام صادق عليه السلام: خداوند به موسى بن عمران عليه السلام وحى فرمود : اى موسى ، آيا مى دانى چرا از ميان آفريدگانم تو را برگزيدم و براى سخنم تو را انتخاب كردم ؟ عرض كرد : نه ، اى پروردگار من . خداوند به او وحى فرمود : من به زمين نگريستم و در روى آن كسى را نيافتم كه در برابر من متواضع تر از تو باشد .
٥٩٨٧.امام صادق عليه السلام : هنگامى كه فرعون فهميد سلطنت او به دست موسى از بين خواهد رفت ، دستور داد كاهنان را احضار كنند و آنان او را از نسب موسى و اين كه او از بنى اسرائيل است آگاه ساختند . از آن پس ، فرعون پيوسته به نيروهاى خود دستور مى داد شكم زنان باردار بنى اسرائيل را بدرند تا جايى كه براى نابودى موسى بيست و چند هزار جنين را كشت ، امّا موفق به كشتن موسى نشد ؛ زيرا كه خداوند تبارك و تعالى او را حفظ مى كرد .
گفتارى پيرامون داستان هاى موسى و هارون: موسى عليه السلام در مصر و در يك خانواده اسرائيلى ديده به جهان گشود . تولّد او در زمانى بود كه به دستور فرعون نوزادان پسر بنى اسرائيل را سر مى بريدند . مادر موسى او را در صندوقى نهاد و آن را در نيل انداخت و فرعون او را گرفت و به مادرش برگردانيد تا او را شير دهد و بزرگ كند و بدين ترتيب موسى عليه السلام در خانه فرعون نشو و نما يافت . وقتى به سن بلوغ رسيد ، يكى از قِبطيان (طرفداران فرعون) را كشت و از ترس اين كه فرعون و درباريانش او را به قصاص آن مرد بكشند ، به مدين گريخت . او در مدين نزد شعيب پيامبر عليه السلام ماند و با يكى از دختران او ازدواج كرد و پس از آن كه مدّت مقرّر براى خدمت به شعيب را به پايان رساند و با خانواده خود راهى مصر شد ، از جانب كوه طور آتشى ديد و چون در آن شبِ تار راه را گم كرده بودند ، موسى خانواده خود را در همان جا كه بودند متوقّف كرد و خودش به طرف آن آتش رفت تا مقدارى آتش برايشان بياورد ، يا چنانچه كسى كنار آتش باشد راه را از او بپرسد . وقتى نزديك آتش رسيد ، خداوند از ساحل راست وادى در آن سرزمين پربركت ، از درخت به او ندا داد و با وى سخن گفت و به رسالتش برگزيد و نُه آيت پيامبرى از جمله معجزه عصا و يد بيضاء (دست سپيد) را به او داد و وى را براى ابلاغ پيام الهى به فرعون و فرعونيان و نجات بنى اسرائيل انتخاب كرد و دستور داد به سوى فرعون برود . موسى عليه السلام نزد فرعون رفت و او را به آيين حقّ فراخواند و از وى خواست تا بنى اسرائيل را با وى روانه كند و دست از آزار و شكنجه شان بردارد و معجزه عصا و يد بيضاء را به فرعون نشان داد . امّا فرعون زيربار نرفت و با حربه جادوى جادوگران به جنگ موسى عليه السلام رفت . جادوگران با جادوگرى هاى خود اژدها و مارها نمودار ساختند . امّا موسى عليه السلام عصاى خود را بيفكند و ناگاه عصا به اژدهايى تبديل شد و تمامى آن جادوها را بلعيد . جادوگران به خاك افتادند و گفتند : ما به خداى جهانيان ، خداى موسى و هارون ، ايمان آورديم . ولى فرعون همچنان بر انكار خود پاى فشرد و جادوگران را تهديد كرد و ايمان نياورد . موسى عليه السلام همچنان فرعون و درباريانش را دعوت مى كرد و نشانه هاى نبوّت خويش همچون توفان و ملخ و شپش و قورباغه و خون را يكى پس از ديگرى به آنان نشان مى داد . امّا آنان همچنان بر استكبار و گردنكشى خود پاى مى فشردند و هر گرفتارى و بلايى كه بر سرشان مى آمد ، مى گفتند : اى موسى ، پروردگارت را به عهدى كه نزد تو دارد براى ما بخوان . اگر اين عذاب را از ما برطرف سازى حتما به تو ايمان خواهيم آورد و بنى اسرائيل را قطعا با تو روانه خواهيم ساخت . امّا چون خداوند عذاب را كه تا مدتى برايشان مقرّر شده بود از ايشان بر طرف مى كرد دوباره پيمان شكنى مى كردند . لذا ، خداوند به موسى دستور داد بنى اسرائيل را شبانه حركت دهد و آنان حر��ت كردند و رفتند تا اين كه به ساحل دريا رسيدند . فرعون با سپاهيان خود به تعقيب آنان پرداخت و همين كه دو گروه يكديگر را ديدند ، دار و دسته موسى گفتند : به ما مى رسند . موسى فرمود : هرگز ؛ زيرا پروردگار من با من است و به زودى راهنماييم مى كند . پس ، فرمان آمد كه با عصايش به دريا بزند و همين كه زد آب شكافته شد و بنى اسرائيل از دريا گذشتند و فرعون و سپاهيانش به دنبال آنان وارد دريا شدند و وقتى همگى وارد شدند ، خداوند آب را از هر طرف سر به هم آورد و همه فرعونيان را غرق كرد . پس از آن كه خداوند بنى اسرائيل را از دست فرعون و سپاهيانش نجات داد و آنان را به خشكى رساند كه در آن نه آبى بود و نه علفى . خداوند آنان را مورد لطف و كرامت خويش قرار داد و گزانگبين و بلدرچين برايشان نازل كرد و به موسى دستور داد عصايش را به سنگ زد و دوازده چشمه از آن جوشيد و هر يك از تيره هاى بنى اسرائيل به دنبال آبشخور خود رفت و از آن چشمه ها نوشيدند و از گزانگبين و بلدرچين خوردند و ابر بر سرشان سايه افكند . آن گاه خداوند با موسى وعده گذاشت كه چهل شب به كوه طور برود ، تا تورات بر او نازل شود . موسى از ميان قوم خود هفتاد مرد انتخاب كرد تا سخن گفتن خداوند متعال را با او بشنوند . آن هفتاد نفر مكالمه خدا با موسى را شنيدند ، امّا گفتند:تا خدا را آشكارا نبينيم هرگز به تو ايمان نمى آوريم. ناگاه صاعقه آنان را در حالى كه مى نگريستند ، فرو گرفت ، ليكن خداوند با دعاى موسى ايشان را زنده كرد و چون ميقات (آن چهل شب مقرّر) تمام شد ، خداوند تورات را بر موسى نازل فرمود و به او خبر داد كه بعد از رفتن وى ، سامرى قومش را گمراه كرده و گوساله پرست شده اند . موسى با خشم و اندوه به سوى قوم خود بازگشت و گوساله را آتش زد و خاكسترش را به دريا ريخت و سامرى را طرد كرد و به او فرمود : برو كه در زندگى هميشه بگويى : «لامَساس (به من دست نزنيد)» .به بقيّه مردم هم دستور داد توبه كنند و خودشان (گناهكارانشان) را بكشند ، پس از اين بود كه توبه شان قبول شد . امّا باز از پذيرفتن احكام تورات سرباز زدند تا جايى كه خداوند كوه طور را برفراز سرشان بالا برد . بنى اسرائيل ، از خوردن گزانگبين و بلدرچين نيز خسته شدند و گفتند : ما تحمّل يك نوع غذا را نداريم و از آن حضرت خواستند تا از پروردگارش بخواهد كه از روييدنى هاى زمين ؛ مانند سبزيجات و خيار و سير و عدس و پياز برايشان بروياند . پس ، خداوند به آنان دستور داد به سرزمين مقدّسى كه خداوند برايشان مقرّر فرموده است وارد شوند ليكن بنى اسرائيل زير بار نرفتند.لذا خداوندآن سرزمين را بر ايشان حرام كرد و آنان را به سرگردانى گرفتار ساخت به طورى كه مدّت چهل سال در بيابان سرگردان بودند .
[١] زطّ : در منتهى الارب و اقرب الموارد آمده است كه نام طايفه اى از هندوان و معرّب جت است.