منتخب ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٣٥
١٦٨٤ لوط
«و لوط را (فرستاديم) هنگامى كه به قوم خود گفت : آيا آن كار زشت را مرتكب مى شويد كه هيچ كس از جهانيان در آن بر شما پيشى نگرفته است؟»
ر . ك : هود : آيات ٧٧ ـ ٨٣ و حِجر : آيات ٥١ ـ ٥٧ و انبياء : آيات ٧٤ ، ٧٥ و شعرا: آيات ١٦٠ـ١٧٥ ونمل: آيات ٥٤ ـ ٥٨ و عنكبوت: آيات ٢٨ ـ ٣٥ و صافّات : آيات ١٣٣ ـ ١٣٨ و ذاريات : آيات ٢٤ ـ ٣٧ و قمر : آيات ٣٣ ـ ٤٠ و تحريم : آيه ١٠ .
٥٩٦٩.امام باقر عليه السلام : آن آبادى اى كـه بـاران عـذاب برايشان باريد ، سدوم ، آبادى قوم لوط است كه خداوند سنگ هايى از سجّيل ، يعنى نوعى گِل ، بر آنها باراند .
٥٩٧٠.امام صادق عليه السلام : خداوند بعد از لوط هيچ پيامبرى نفرستاد، مگر اين كه در ميان قومش عزّتى داشت.
گفتارى پيرامون داستان لوط و قوم او: لوط عليه السلام از كلدانيان سرزمين بابل و از شمار نخستين كسانى بود كه به إبراهيم عليه السلام ايمان آوردند . او به حضرت ابراهيم ايمان آورد و گفت : «من به سوى پروردگار خود هجرت مى كنم» و خداوند او را به همراه ابراهيم نجات داد و به سرزمين مقدّس ، خاك فلسطين ، رفتند (انبياء / ٧١) و لوط در يكى از شهرهاى آن كه بنا به تواريخ و توارت و برخى روايات شهر سدوم بود ، سكنا گزيد . مردم اين شهر و شهرهاى تابع آن ـ كه خداوند در قرآن آنها را مؤتفكات ناميده است ـ (توبه / ٧٠) بت مى پرستيدند و عمل زشت لواط را مرتكب مى شدند . اينان اولين قومى بودند كه اين عمل در ميانشان شيوع يافت (اعراف / ٨٠) به حدّى كه در انجمن ها و محافل خود آن را انجام مى دادند ، بدون اين كه آن را بد بدانند (عنكبوت/٢٩) . اين عمل زشت همچنان در ميان اين مردم شيوع داشت تا به صورت يك سنّت قومى در آمد و عموم مردم بدان مبتلا شدند و زن ها را واگذاشتند و راه توالد و تناسل را بستند (عنكبوت / ٢٩) . در چنين شرايطى بود كه خداوند لوط را به سوى آنان فرستاد (شعرا / ١٦٢) و او مردم را به پرهيز از خدا و كنار گذاشتن فحشا و بازگشت به راه فطرت فرا خواند و به آنها اعلام خطر كرد و (از عاقبت ناگوار اين امر و عذاب خدا) بيمشان داد ، امّا جز بر عصيان و سركشى آنها افزوده نشد و تنها جوابشان اين بود كه گفتند : اگر راست مى گويى ، عذاب خدا را بر ما فرود آر . همچنين آن حضرت را به اخراج از شهرشان تهديد كردند و گفتند : «اى لوط ، اگر دست بر ندارى بيرونت خواهيم كرد» و «گفتند : خاندان لوط را از آبادى خود بيرون كنيد كه آنان مردمى پاكى طلب هستند» . تا جايى كه ، طغيان و نافرمانى در جانشان نشست و سزاوار عذاب شدند . در اين هنگام ، خداوند مأمورانى از فرشتگان گرامى خود را براى هلاك كردن آنها فرستاد ... . فرشتگان سپس به صورت پسركانى نورسته ، پيش لوط رفتند و به عنوان ميهمان بر او وارد شدند . اين جريان بر لوط گران آمد و از كار آنان درمانده شد ؛ چون مى دانست كه قومش به زودى متعرض آنان خواهند شد و هرگز از آنان دست برنخواهند داشت . چندى نگذشت كه مردم جريان را شنيدند و با شتاب و خوشحالى به سوى لوط آمدند و به خانه اش هجوم بردند . لوط عليه السلام از خانه اش بيرون آمد و تا جايى كه توانست نصيحتشان كرد و سعى نمود غيرت و جوانمردى آنها را برانگيزد ؛ حتّى ازدواج كردن با دختران خود را به آنان پيشنهاد كرد و فرمود : اى قوم من ، اينان دختران منند، آنان براى شما پاكيزه ترند . پس از خدا بترسيد و مرا در پيش ميهمانانم رسوا مكنيد . سپس فرياد كمك سر داد و فرمود : آيا در ميان شما آدم رشيد و فهميده اى پيدا نمى شود ؟ امّا مردم جواب دادند كه به دختران او نيازى ندارند و به هيچ وجه دست از سر ميهمانانش برنخواهند داشت . سرانجام لوط نااميد شد و گفت : «كاش در برابر شما قدرتى داشتم يا به تكيه گاهى استوار پناه مى جوييدم» . در اين هنگام فرشتگان گفتند : اى لوط، ما فرستادگان پروردگار تو هستيم . خاطر آسوده دار كه اين قوم هرگز به تو دست نيابند . سپس نور چشم مردم را گرفتند و جماعت كورمال كورمال پراكنده شدند (قمر / ٣٧) ... هنگام طلوع آفتاب، صيحه اى قوم لوط را فرا گرفت و خداوند سنگ هايى از گِل ، كه نزد پروردگارت (اى رسول) نشان دار بود ، برايشان فرو باراند و شهرهايشان را بر سرشان واژگون ساخت و آنها را زير و رو كرد و همه مؤمنانى را كه در شهر بودند نجات داد و در آن جا جز يك خانه از مسلمانان يعنى همان خانه لوط را نيافت و در آن سرزمين براى كسانى كه از عذاب دردناك مى ترسند ، نشانه اى بر جاى گذاشت (ذاريات / ٣٧ و آياتى ديگر) .
١٦٨٥ يعقوب و يوسف
«و ابراهيم و يعقوب، پسران خود را به همان (آيين) سفارش كردند (و هر دو در وصيّتشان چنين گفتند :) اى پسران من، خداوند اين دين را براى شما برگزيد. پس البته نبايد جز مسلمان بميريد. آيا وقتى كه يعقوب را مرگ فرا رسيد، حاضر بوديد؟ هنگامى كه به پسران خود گفت : پس از من چه را خواهيد پرستيد؟ گفتند : معبود تو و معبود پدرانت، ابراهيم و اسماعيل و اسحاق ـ معبودى يگانه ـ را مى پرستيم و در برابر او تسليم هستيم» .
ر . ك : يوسف : آيات ٣ ـ ١٠٢ و مريم : آيه ٤٩ .
٥٩٧١.موسى بن سعيد راسبى : هنگامى كه يعقوب به ديدن يوسف رفت ، يوسف عليه السلام با موكب خود به استقبال او بيرون آمد . در راه به همسر عزيز مصر برخورد كه در غرفه خود مشغول عبادت بود ، وى چون يوسف را ديد ، او را شناخت و با آوايى اندوهگين صدا زد : هان ! اى سواره ، مرا به اندوهى دراز گرفتار ساختى . چه نيكوست تقوا و پرهيزگارى ، (بنگريد) چگونه بردگان را آزاده كرد ! و چه زشت است گناه ، كه آزادگان را به بندگى كشيد !.