منتخب ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٣٣
٥٩٦٢.امام على عليه السلام : اى مردم، جز اين نيست كه راضى بودن و راضى نبودن (به يك عمل) است كه مردم را گرد هم مى آورد . ناقه ثمود را فقط يك مرد پى كرد ، امّا خداوند همه آنان را عذاب كرد . چون همه آنان به اين كار او راضى بودند . خداى سبحان مى فرمايد : «آن را پى كردند ، پس پشيمان گشتند» . عذاب آنها اين بود كه سرزمينشان صدايى همچون صداى خيش گداخته اى كه در زمين نرم و هموار فرو رود ، بر آورد و فرو رفت .
٥٩٦٣.ابومطر : چـون ابن ملجم نابكار و مـلـعون بـر اميرمؤمنان عليه السلامضربت زد ، امام حسن عليه السلام به حضرت عرض كرد : او را بكشم ؟ فرمود : نه ، زندانيش كن . اگر مُردم ، او را بكشيد و هرگاه مُردم مرا در اين پشت ؛ در جاى قبر برادرانم هود و صالح ، به خاك سپاريد .
سخنى درباره داستان صالح و قوم او ثمود : قوم ثمود به رسم و شيوه طايفه ها و قبايل زندگى مى كرده اند ؛ يعنى بزرگان و پيرانشان بر آنها فرمان مى رانده اند . در شهرى كه صالح مبعوث شد ، نُه گروه بودند كه در زمين تبهكارى مى كردند و اهل صلاح و درستكارى نبودند (نمل / ٤٨) . اين قوم در روى زمين سر به طغيان برداشتند و به بت پرستى پرداختند و سركشى و ستمگرى را از حدّ گذراندند . چون قوم ثمود پروردگار خود را از ياد بردند و گمراهى و ستم را از حدّ گذراندند ، خداوند صالح پيامبر را به سوى آنان فرستاد . او از خاندانى شريف و پر افتخار بود و به خردمندى و كاردانى شهرت داشت (هود/ ٦٢ و نمل/ ٤٩). صالح قوم خود را به پرستش خداى يگانه و ترك بت پرستى دعوت كرد و از ايشان خواست كه در جامعه خود به عدالت و احسان رفتار كنند و برترى طلبى را كنار بگذارند و زياده روى نكنند و سركشى نورزند و آنان را از عذاب برحذر داشت و اعلام خطر كرد (هود ، شعرا ، شمس و سوره هاى ديگر) . سپس قوم صالح به طغيان و مكر پرداختند و شقى ترين فرد خود را مأمور كشتن ناقه كردند و او ناقه را پى كرد و آنها به صالح گفتند : اگر راست مى گويى آنچه را به ما وعده مى دهى ، عملى كن . صالح عليه السلام فرمود : سه روز در خانه هايتان بمانيد و لذّت ببريد . اين وعده هاى بى دروغ است (هود/ ٦٥) . سپس قبيله ها و طايفه هاى شهر براى صالح دسيسه چينى كردند و با خود هم قسم شدند كه به صالح و كسانش شبيخون مى زنيم و آن گاه به ولىّ او مى گوييم : ما در محل و هنگام قتل كسان او حاضر نبوديم و ما راست مى گوييم . آنان دست به نيرنگ زدند و خدا نيز نيرنگ زد و آنها خبر نداشتند (نمل / ٥٠) ودر حالى كه مى نگريستند صاعقه (الذاريات / ٤٤) و زمين لرزه و صيحه ايشان را فرو گرفت و در خانه هايشان از پا در آمدند . پس ، صالح از آنان روى برتافت و گفت : اى قوم من ، من پيام پروردگارم را به شما رساندم و خير شما را خواستم ولى شما افراد ناصح و خيرخواه را دوست نداريد (اعراف / ٧٩ و هود / ٦٧) و خدا كسانى را كه ايمان آورده و پرهيزگار بودند نجات داد (فصّلت / ١٨) و بعد از هلاكت قوم ثمود ، منادى الهى ندا داد : هان ، ثموديان به پروردگارشان كافر شدند . هان ، نابود باد ثمود .
١٦٨٣ ابراهيم
«و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود و وى آن همه را به انجام رسانيد (خدا به او) فرمود : من تو را پيشواى مردم قرار دادم. (ابراهيم) پرسيد : و از دودمانم (چطور)؟ فرمود : پيمان من به ستمگران نمى رسد» .
ر . ك : بقره : آيات ١٢٥ ـ ١٣٢، ٢٥٨، ٢٦٠ و آل عمران : آيات ٦٥ ـ ٦٨ و انعام : آيات ٧٤ ـ ٨٤ و توبه : آيه ١١٤ و هود : آيات ٦٩ ـ ٧٦ و ابراهيم : آيات ٣٥ ـ ٤١ و نحل : آيات ١٢٠ ـ ١٢٣ و مريم : آيات ٤١ ـ ٤٨ و انبياء : آيات ٥١ ـ ٧٣ و حجّ : آيات ٢٦، ٢٧ و شعرا : آيات ٦٩ ـ ٨٧ و عنكبوت : آيات ١٦ ـ ١٨ ، ٢٤ ، ٢٧ و صافّات : آيات ٨٣ ـ ١١٣ و زخرف : آيات ٢٦ ـ ٢٨ و نجم : آيات ٣٦ ـ ٣٨ و ممتحنه : آيات ٤ ، ٥ و اعلى : آيات ١٨ ، ١٩ .
٥٩٦٤.پيامبرخدا صلى الله عليه و آله : روزى كه مى خواستند ابراهيم را به آتش افكنند، او را به سوى آتش بردند . چون چشمش به آتش افتاد ، فرمود : خداوند ما را كافى است و او چه نيكو حمايتگرى است .
٥٩٦٥.پيامبرخدا صلى الله عليه و آله : خداوند ، ابراهيم را به خليلى نگرفت مگر به واسطه آن كه اطعام مى كرد و شب هنگام كه مردم خواب بودند او نماز مى گزارد .
٥٩٦٦.حسان بن عطيّه : نخستين كسى كه در جنگ ، لشكر را به جناح چپ و راست و قلب آرايش داد ، إبراهيم عليه السلام بود و آن هنگامى بود كه براى جنگ با اسير كنندگان لوط عليه السلام رهسپار شد .
٥٩٦٧.امام باقر عليه السلام : خداوند عز و جل ابراهيم را خليل (خود) قرار داد ، چون دست ردّ به سينه هيچ كس نزد و از هيچ كس هم جز خداوند عز و جل چيزى نخواست .
٥٩٦٨.امام صادق عليه السلام : خداوند تبارك و تعالى إبراهيم عليه السلام را پيش از آن كه به پيامبرى برگزيند ، به بندگى (خود) گرفت و پيش از آن كه به رسالت برگزيندش به پيامبرى برگزيد و پيش از آن كه خليلش گرداند او را به رسالت برگزيد و پيش از آن كه امامش قرار دهد او را به خليلى (دوستى خود) گرفت و چون همه اين مقامات را برايش فراهم آورد، فرمود : «من تو را امام مردم قرار دادم» .
داستان إبراهيم عليه السلام در قرآن كريم: إبراهيم عليه السلام در دوران طفوليت خود تا روزگار رسيدن به سنّ تشخيص ، در حالت عزلت و به دور از محيط قوم خود زندگى مى كرد . سپس به ميان آنان آمد و نزد عمويش رفت ، امّا ملاحظه كرد كه او و قومش بت مى پرستند . از اين رو با مردم درباره بت هابحث مى كرد (انبياء / ٥١ ـ ٥٦ و شعرا / ٦٩ ـ ٧٧ و صافّات / ٨٣ ـ ٨٧) و با عدّه اى ديگر كه خورشيد و ماه و ستاره مى پرستيدند ، درباره اين پديده ها احتجاج مى نمود ، تا جايى كه بطلان عقايد آنها را اثبات كرد و شايع شد كه او از بت ها و معبودان منحرف شده است (انعام / ٧٤ ـ ٨٢) . يك روز كه مردم براى انجام مراسم عبادتى دسته جمعى ، از شهر بيرون رفتند ، ابراهيم به بهانه اين كه بيمار است ، همراه آنان نرفت و در شهر ماند و به بتخانه رفت و همه بت ها را خُرد كرد ، مگر بت بزرگ را كه شايد به سراغ آن بروند . وقتى مردم برگشتند و از بلايى كه به سر معبودهايشان آمده بود باخبر شدند و از عامل اين كار جستجو و تحقيق كردند ، گفتند : شنيده ايم كه جوانى به نام ابراهيم از بت ها به بدى ياد مى كند . لذا ، إبراهيم عليه السلام را به انجمن خود احضار كردند و او را به حضور مردم آوردند ، تا بلكه مردم شهادت دهند . آن حضرت را بازجويى كردند و گفتند : اى ابراهيم ، آيا تو با خدايان ما چنين كرده اى ؟ حضرت فرمود : آن بزرگترشان اين كار را كرده است ، اگر سخن مى گويند ، از آنها بپرسيد . ابراهيم بت بزرگ را سالم نگه داشته و آن را نشكسته و تبر را بر شانه يا نزديك شانه اش قرار داده بود ، تا وانمود شود كه اين بت بزرگ بوده كه بقيّه بت ها را شكسته است . مردم گفتند : او را بسوزانيد و خدايانتان را يارى كنيد . پس ، آتشخانه اى ساختند و جهنمى از آتش افروختند و در اين كار همگان مشاركت كردند و آن گاه ابراهيم را در آتش افكندند . امّا خداوند آتش را براى او خنك و بى گزند گردانيد و نقشه آنان را نقش بر آب كرد (انبياء/ ٥٧ ـ ٧٠ و صافّات / ٨٨ ـ ٩٨) . بارى ، پس از آن كه خداوند ابراهيم را از آتش نجات داد، آن حضرت شروع به دعوت به آيين حنيف و حقّ گراى توحيد كرد و شمار اندكى به آن حضرت ايمان آوردند . إبراهيم عليه السلام و كسانى كه به او ايمان آورده بودند از قوم خود بيزارى جستند و شخص او از آزر كه پدر خطابش مى كرد ، امّا پدر حقيقى او نبود [١] ، بيزارى جست و به همراه همسر خود و لوط به سرزمين مقدّس مهاجرت كرد تا در آن جا بدون مزاحمتِ قومِ بى فرهنگ و منحرف خود ، به عبادت خداوند بپردازد (ممتحنه / ٤ و انبياء / ٧١) . در اين جا بود كه خداوند سبحان به ابراهيم كه به سنّ پيرى رسيده بود ، بشارت به دنيا آمدن اسماعيل و اسحاق و همچنين يعقوب از صلب اسحاق را داد . پس از مدتى ، ابتدا اسماعيل و بعد اسحاق به دنيا آمدند و خداوند وجود او و دو فرزندش و نوادگان آن دو را پر بركت ساخت . ابراهيم سپس ، به فرمان پروردگارش راهى سرزمين مكّه كه واديى بى آب و علف بود ، شد و فرزندش اسماعيل را كه كودكى خردسال بود در آن جا گذاشت و خودش به سرزمين مقدّس برگشت . اسماعيل در سرزمين مكّه نشو و نما يافت و گروهى از عرب هاى ساكن آن جا دورش جمع شدند و بدين ترتيب شهر مكّه ساخته شد . إبراهيم عليه السلام ، پيش از بناى مكّه و خانه كعبه و پس از آن ، گهگاهى به ديدن اسماعيل در سرزمين مكه مى رفت (بقره/ ١٢٦ و ابراهيم / ٣٥ ـ ٤١) . او بعدا با كمك اسماعيل بيت اللّه الحرام را ساخت و آن نخستين خانه اى است كه از جانب خداوند براى مردم ساخته شد و خانه اى است بركت زا و مايه هدايت جهانيان . در آن ، آياتى روشن و مقام ابراهيم است و هر كه واردش شود ، در امان است (بقره / ١٢٧ ـ ١٢٩ و آل عمران / ٩٦ و ٩٧) . ابراهيم بعد از ساختن كعبه دستور حجّ را صادر كرد و آيين ها و مراسم مربوط به آن را تشريع نمود (حجّ / ٢٦ ـ ٣٠) . آن گاه خداوند به إبراهيم عليه السلام فرمان داد كه فرزندش اسماعيل را ذبح كند . پس ، ابراهيم براى انجام مراسم حجّ با اسماعيل بيرون رفت و چون به جايگاه سعى رسيد ، فرمود : پسركم ، خواب ديدم كه تو را ذبح مى كنم . اسماعيل گفت : اى پدر ، آنچه مأمورى انجام بده كه به خواست خدا مرا از شكيبايان خواهى يافت . پس از آن كه هر دو به فرمان الهى تن دادند و ابراهيم پسر را به پيشانى بر خاك افكند ، ندا آمد كه اى ابراهيم ، رؤياى خود را حقيقت بخشيدى و خداوند قربانى بزرگى را جانفداى اسماعيل كرد (صافّات / ١٠١ ـ ١٠٧) .
[١] اين مطلب از دعايى كه در سوره ابراهيم از قول آن حضرت بيان شده است استفاده مى شود.