منتخب ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١
١٥١ فضايل امام رضا
٥٣١.هروى : به باب الدار سرخس ، كه حضرت در آن جا زندانى و به زنجير بسته شده بود ، رفتم . از زندانبان اجازه خواستم خدمت آن حضرت بروم امّا او گفت : نمى توانيد با او ملاقات كنيد . پرسيدم : چرا ؟ گفت : چون گاهى در شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند . فقط در آغاز روز و قبل از زوال و نزديك غروب آفتاب ساعتى از نماز خواندن باز مى ايستد و در همين اوقات نيز بر سجاده خود مى نشيند و با خدايش راز و نياز مى كند . هروى مى گويد : به زندانبان گفتم : از ايشان خواهش كن كه اجازه دهند در اين اوقات به ديدارشان روم . او برايم اجازه گرفت و من به حضور آن بزرگوار رسيدم . و ديدم بر سجاده خود نشسته و در انديشه است .
٥٣٢.إبراهيم بن العباس : هرگز نديدم كه امام رضا عليه السلام به كسى سخن تندى بگويد ، و يا پيش از آن كه كسى سخنش تمام شود سخن او را قطع كند . اگر مى توانست حاجت كسى را برآورد هرگز او را دست خالى برنمى گرداند ؛ هيچ گاه در برابر كسى پاى خود را دراز نمى كرد ، و چنانچه كسى در حضور او نشسته بود ، تكيه نمى كرد . هرگز نديدم كه به يكى از غلامان و خدمتكارانش ناسزا بگويد ؛ هرگز نديدم كه آب دهان بيندازد ، و يا هنگام خنديدن قهقهه سر دهد ، بلكه خنده اش تبسّم بود . هرگاه سفره اش را پهن مى كرد غلامان و خدمتكاران خود و حتى دربان (و) مِهتر اسبان را با خود سر سفره مى نشاند .
٢٧
امام جواد
١٥٢ تصريح به امامت آن بزرگوار
٥٣٣.عبد اللّه بن جعفر : من و صفوان بن يحيى به خدمت امام رضا عليه السلامرسيديم . ابو جعفر عليه السلام كه سه سال از عمرش مى گذشت ايستاده بود . عرض كرديم : خدا ما را فداى شما كناد ! اگر ـ پناه به خدا ـ اتفاقى بيفتد چه كسى بعد از شما خواهد بود ؟ آن حضرت به امام جواد اشاره كرده فرمود : اين فرزندم . عبداللّه بن جعفر مى گويد : عرض كرديم : او با اين سن و سال ؟ ! فرمود : آرى ، او با همين سن و سال . خداوند تبارك و تعالى به وسيله عيساى دو ساله احتجاج كرد .
٥٣٤.يحيى صنعانى : درمكّه به حضور امام رضا عليه السلام رسيدم ، ديدم حضرت موزى پوست مى كَند و در دهان ابوجعفر (امام جواد) عليه السلاممى گذارد . عرض كردم : فدايت شوم ! فرزند گرامى شما همين است ؟ فرمود : آرى يحيى ! اين فرزندى است كه هيچ فرزندى در اسلام با بركت تر از او براى شيعيان ما زاده نشده است .
١٥٣ فضايل امام جواد
٥٣٥.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ـ در پاسخ به سؤال عبد اللّه بن مسعود از امامان ازـ : ... و از صلب على (رضا) فرزندش محمّد ستوده شده به دنيا مى آيد ، كه پاكترين مردم از نظر خلقت و خوش خلق ترين آنهاست .
٥٣٦.عبد اللّه بن سعيد : محمّد بن على بن عمر تنوخى به من گفت : محمّد بن على را ديدم كه با گاو نرى صحبت مى كرد و گاو سر خود را تكان داد . گفتم : نه (اين قبول نيست) بلكه دستوربده گاو با تو صحبت كند. حضرت فرمود : زبان مرغان به ما آموخته شده و از هر چيزى به ما داده شده است . آن گاه (خطاب به گاو) فرمود : بگو : لا اله الا اللّه وحده لا شريك له . و دستى به سر گاو كشيد . در اين هنگام گاو گفت : لا اله الا اللّه وحده لا شريك له .
٥٣٧.عليّ بن حسان واسطى : وسيله اى كه ساختِ اصفهان و قسمتهايى از آن از نقره بود ، با خود برداشتم و گفتم اين را به مولايم ابو جعفر تحفه مى دهم . پس از آن كه حضرت پاسخ همه مردم را داد و پراكنده شدند ، ايشان برخاست و رفت . من در پى ايشان به راه افتادم ، به جناب موفّق برخوردم . به او گفتم از ابو جعفر ! براى من اجازه شرفيابى بگير . پس ، خدمت حضرت رسيدم و سلام كردم . در حالى كه در چهره اش نارضايتى بود ، جواب سلامم را داد ، و ننشست . به حضرت نزديك شدم و آنچه را در آستينم بود جلو ايشان خالى كردم . با خشم به من نگريست و آن گاه به راست و چپ نگاهى كرد و فرمود : خداوند مرا براى اين كارها نيافريده است . مرا چه به بازى ؟ ! من از حضرت طلب بخشش كردم . ايشان مرا بخشيدند و من آن وسيله را برداشتم و بيرون رفتم .
٥٣٨.قاسم بن عبد الرحمن ـ كــه زيدى مذهب بودـ : من رهسپار بغداد شدم . چون به آن جا رسيدم مردم را ديدم كه مى دوند و نگاه مى كنند و مى ايستند . پرسيدم : چه خبر است ؟ گفتند : ابن الرضاست . گفتم : بايد او را ببينم . او سوار بر قاطرى نر يا ماده ظاهر شد . گفتم : خدا لعنت كند معتقدان به امامت را كه مى گويند خداوند اطاعت اين مرد را واجب ساخته است . او به طرف من برگشت و گفت : اى قاسم بن عبدالرحمن : «آيا از بشرى همانند خودمان پيروى كنيم ؛ در اين صورت گمراه و ديوانه خواهيم بود» . با خودم گفتم : به خدا ، جادوگر است ! باز به طرف من برگشت و گفت : «آيا از ميان همه ما كلام خدا به او القا شده است ؟ نه ، او دروغگويى خودخواه است» . قاسم گويد : من برگشتم و معتقد به امامت شدم و شهادت دادم كه او حجّت خدا بر خلق اوست ، و به وى اعتقاد پيدا كردم .
٢٨
امام هادى
١٥٤ تصريح به امامت آن بزرگوار
٥٣٩.امام جواد عليه السلام : امامِ پس از من فرزندم على است ؛ فرمان او فرمان من است ، سخن او سخن من و اطاعت از او اطاعت از من و پس از او امامت به فرزندش حسن مى رسد .
١٥٥ فضايل امام هادى
٥٤٠.كتاب الواحدة : برادرم حسين بن محمّد برايم نقل كرد و گفت : دوستى داشتم كه معلّم فرزندان بَغا يا وصيف ـ ترديد از من است ـ بود . او به من گفت : امير در هنگام مراجعتش از دار الخلافه به من گفت : امروز امير المؤمنين اين شخص را كه به او ابن الرضا مى گويند ، زندانى كرد و او را به على بن كركر سپرد ، شنيدم كه مى فرمود : من در نزد خداوند از ناقه صالح گراميترم «سه روز در خانه هاى خود از زندگى برخوردار شويد كه اين وعده اى است خلاف ناشدنى» . مقصود حضرت را از اين آيه و سخن نفهميدم كه چيست ؟ دوستم گفت : به اميرم گفتم : خداوند بر عزّتت بيفزايد ؛ او تهديد كرده است . ببين بعد از سه روز اتّفاقى مى افتد . فرداى آن روز خليفه ، ابن الرضا را آزاد كرد و از او پوزش طلبيد . روز سوم ياغزو يَغْلون و تامش به همراه گروهى بر خليفه شوريد و او را كشتند و فرزندش مستنصر را به جاى او نشاندند .