منتخب ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٢٥
٤٧٧١.امام على عليه السلام : زمـانى كه در جنگ بدر شركت كرديم ، جز مقداد بن اسود ، سواره ديگرى در ميان ما نبود . در شب جنگ ، هر كه با ما بود خوابيد ، مگر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه در زير درختى ايستاده بود و تا صبح نماز مى خواند و دعا مى كرد .
١٤٠٣ جنگ اُحد و حمراء الاسد
«و بامدادان از ميان كسان خويش بيرون آمدى تا مؤمنان را در آن جايها كه مى بايست بجنگند، بگمارى. و خدا شنواى داناست» .
٤٧٧٢.ابن مسعود : در جنگ اُحد ، زنان در پشت جبهه مسلمانان بودند و كار مجروحان مشرك را مى ساختند ... ابوسفيان آمد و شعار «اعل هبل ؛ پيروز باد (بت) هبل» را سر داد . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به مسلمانان فرمود : شما بگوييد : «اللّه اعلى و اجلّ ، خداوند يكتا والاتر ارجمندتر است» و مسلمانان شعار «اللّه اعلى و اجلّ ، خداوند يكتا والاتر و ارجمندتر است» را سر دادند . ابو سفيان شعار داد : «لنا العُزّى و لا عُزّى لكم ؛ ما (بتى به نام) عُزّى داريم و شما عُزّايى نداريد» . پيامبر خدا به مسلمانان فرمود : شما هم بگوييد : «اللّه مولانا و لا مولى لكم ، خداوند مولاى ماست و شما را مولايى نيست» .
٤٧٧٣.انس : در جنگ اُحد ، دندان هاى پيشين پيامبر خدا شكست و سر آن حضرت شكافت و در حالى كه از فرق سرش خون جارى بود مى فرمود : چگونه رستگار شوند مردمى كه فرق پيامبر خود را كه آنان را به خدا دعوت مى كند، شكافتند و دندان پيشينش را شكستند ؟ پس ، خداوند عز و جل اين آيه را فرو فرستاد : «تو را در اين كارها دستى نيست» .
٤٧٧٤.امام على عليه السلام : در جنگ اُحد هنگامى كه مردم از گردِ پيامبر خدا پراكنده شدند ، من در ميان كشتگان نگاه كردم ، امّا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را نديدم . با خود گفتم : به خدا قسم او اهل فرار نبود و در ميان كشته ها هم نمى بينمش . فكر مى كنم خداوند از اين رفتار ما به خشم آمده و پيامبرش را به آسمان برده است . پس ، وجود من ديگر بى فايده است و بايد بجنگم تا كشته شوم .لذا غلاف شمشيرم را شكستم و به دشمن حمله كردم و آنان از برابر من دور شدند و ناگاه ديدم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ميان آنهاست .
١٤٠٤ جنگ ذات الرقاع
٤٧٧٥.امام صادق عليه السلام : در جنگ ذات الرقاع پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زير درختى در كنار درّه اى پياده شد . در اين هنگام سيلى آمد و ميان آن حضرت و يارانش جدايى انداخت . مردى از مشركان پيامبر صلى الله عليه و آله را در آن حال ديد و مسلمانان نيز در آن طرف درّه ايستاده و منتظر بودند تا جريان سيل قطع شود . آن مرد مشرك به همراهان خود گفت : من محمّد را مى كشم . و آن گاه نزد پيامبر آمد و به روى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شمشير كشيد و گفت : اى محمّد ! اينك چه كسى تو را از چنگ من مى رهاند ؟ حضرت فرمود : پروردگار من و تو . در اين هنگام جبرئيل آن مرد را از اسبش پرت كرد و او به پشت افتاد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهبرخاست و شمشير كشيد و روى سينه او نشست و فرمود : اى غورث ! چه كسى تو را از چنگ من مى رهاند ؟ عرض كرد : بخشندگى و كرم تو اى محمّد ! حضرت از آن مرد دست كشيد و او برخاست در حالى كه مى گفت : به خدا قسم كه تو از من بهتر و گرامى ترى .
١٤٠٥ جنگ احزاب و بنى قريظه
٤٧٧٦.يزيد بن اصمّ : چـون خـداوند احـزاب را درهم شكست و پيامبر صلى الله عليه و آلهبه خانه اش برگشت و شروع به شستن سر و صورت خود كرد ، جبرئيل نزد آن حضرت آمد و گفت : خدا از تو درگذرد ، سلاح به زمين گذاشته اى در حالى كه فرشتگان آسمان هنوز آن را به زمين نگذاشته اند ؟ در محل دژ بنى قريظه نزد ما بيا . پس ، پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهجار زد و كنار دژ به آنان پيوست .
٤٧٧٧.امام باقر عليه السلام ـ درباره آيه «مى گويد مال فراوانى را تباه كردـ : منظور عمرو بن عبدودّ است كه على بن ابى طالب در روز خندق پذيرفتن اسلام را به او پيشنهاد كرد و او گفت : پس آن همه مالى كه در راه مبارزه با شما خرج كردم چه مى شود ؟ او براى مبارزه با راه خدا مالى را خرج كرده بود . و على عليه السلام او را كشت .
٤٧٧٨.امام صادق عليه السلام : هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خندق را مى كند مسلمانان به مانعى برخوردند . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كلنگ را از دست اميرالمؤمنين يا از دست سلمان گرفت و ضربه اى بر آن فرود آورد كه سه تكّه شد . در اين هنگام پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : خداوند با اين ضربه من گنجهاى كسرى و قيصر را برايم گشود . يكى از افراد به رفيقش گفت : وعده گنجهاى كسرى و قيصر را به ما مى دهد ، در حالى كه هيچ يك از ما (از بيم دشمن) قادر نيست براى قضاى حاجت بيرون رود !.
١٤٠٦ جنگ خيبر
٤٧٧٩.بُرَيده : در روز جنگ خيبر ، ابوبكر پرچم را گرفت ، امّا بدون آن كه موفق به فتح شود برگشت . روز بعد عمر پرچم را گرفت و او هم ناكام برگشت و ابن سلمه كشته شد و مردم (مسلمان) برگشتند . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ، فرمود : اين پرچم را به كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند و هرگز بر نمى گردد تا فتح و پيروزى نصيبش شود . ما آن شب را خوشحال از اين كه فردا روز پيروزى است ، به صبح رسانديم . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نماز صبح را خواند و آن گاه پرچم را خواست و از جا بلند شد . هر يك از ما كه نزد پيامبر خدا قرب و منزلتى داشت اميدوا�� بود كه آن مرد او باشد . حتّى من به خاطر قرب و منزلتى كه نزد پيامبر داشتم گردن كشيدم و سرم را بالا گرفتم . امّا حضرت ، على بن ابى طالب را صدا زد . على عليه السلاممبتلا به چشم درد بود . پيامبر خدا دستى بر چشم او كشيد و آن گاه پرچم را به وى سپرد و فتح و پيروزى نصيب او شد .
١٤٠٧ جنگ فتح مكّه
٤٧٨٠.عمر بن خطّاب : چون روز فتح مكّه شد و پيامبر خدا به مكّه در آمد ، دنبال صفوان بن اميه و ابو سفيان بن حرب و حارث بن هشام فرستاد . عمر مى گويد : من با خودم گفتم : خدا آنها را به چنگ ما انداخت ، سزاى اعمالشان را به آنها خواهم چشاند . امّا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آنان فرمود : من امروز به شما همان مى گويم كه يوسف به برادرانش گفت : «امروز ملامتى بر شما نيست . خداوند شما را ببخشايد كه او مهربانترين مهربانان است» . عمر گفت : من از اين كه چنان فكرى در مغزم گذشت و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آنها چنان گفت ، از پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهشرمنده شدم .
٤٧٨١.امام على عليه السلام : پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ماه رمضان به جنگ بدر رفت و در ماه رمضان نيز مكّه را فتح كرد .
٤٧٨٢.امام رضا عليه السلام : روزى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مكّه را فتح كرد ، بتها كه تعدادشان سيصد و شصت عدد ، بود پيرامون كعبه نصب شده بودند . آن حضرت با چوبى كه در دستش بود به آنها مى زد و مى فرمود : حقّ آمد و باطل نابود شد ، براستى كه باطل نابود شدنى است . حقّ آمد و باطل ديگر آغاز نمى شود و بر نمى گردد . در اين هنگام بتها يكى يكى به رو در مى افتادند .
١٤٠٨ جنگ حنين
٤٧٨٣.امام صادق عليه السلام: روزى سخت تر از روز جنگ حنين بر پيامبر صلى الله عليه و آلهنگذشت ؛ چرا كه عربها بر ضدّ آن حضرت ياغى شدند .