اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٤٧٨ - جز آستان توام در جهان پناهى نيست
آشكار مىشود. زبان است كه آدمى را پرواز مىدهد و همراه با فرشتگان، به اوج مىبرد.
|
جنبش اول كه قلم برگرفت |
حرف نخستين زسخن در گرفت |
|
|
پرده خلوت چو برانداختند |
جلوت اول به سخن ساختند |
|
|
تا سخن آوازه دل در نداد |
جانْ تنِ آزاده به گِل درنداد |
|
|
چون قلم آمدْ شدن آغاز كرد |
چشم جهان را به سخن باز كرد |
|
|
بىسخن آوازه عالم نبود |
اين همه گفتند و سخن كم نبود |
|
|
دل لغت عشقْ سخن جانِ ماست |
ما سخنيم، اين طلل ايوانِ ماست |
|
|
نيست در اين كهنه نو خيزتر |
موى شكافى زسخن تيزتر |
|
|
اوّلِ انديشه، پسينِ شِمار |
هم سخن است، اين سخن اينجا، بدار |
|
|
تاجوران، تاجورش خواندهاند |
وان دگران، آن دگرش خواندهاند |
|
****
|
ملك طبيعت به سخن خوردهاند |
مهر شريعت به سخن كردهاند |
|
|
كان سخن ما و زر خويش داشت |
هر دو به صراّف سخن پيش داشت |
|
|
كز سخن تازه و زرّ كهُن |
گوى چه به؟ گفت: سخُن به سخُن |
|
|
پيك سخن ره به سر خويش برد |
كس نَبَرد آنچه سخن پيش برد |
|
|
سيم سخن زن كه دِرم خاك اوست |
زرچه سگ است؟ آهوى فتراك اوست |
|
|
صدرنشينتر زسخن نيست كس |
دولت اين ملك سخن راست بس |
|
|
هر چه نه دل، بىخبر است از سخن |
شرحِ سخن بيشتر است از سخن |
|
|
تا سخن است، از سخن آواز باد |
نام نظامى به سخن تازه باد |
|
|
چون كه نسخته سخنِ سرسرى |
هست برِ گوهريان گوهرى |
|
|
نكته نگه دار، ببين چون بود |
نكته كه سنجيده و موزون بود؟ |
|
|
قافيه سنجان كه سخن بركشند |
گنج دو عالم به سخن در كشند |
|
|
خاصه كليدى كه درِ گنج راست |
زير زبان مرد سخن سنج راست |
|
|
آن كه ترازوى سخن سخته كرد |
بَخْتوران را به سخن بَخْته كرد |
|
|
بلبل عرشند سخن پروران |
بازچه مانند به آن ديگران؟ |
|
زبان مَظهرِ انسانيّت انسان
به راستى، آدميان را نشايد كه اين چنين نعمتِ بزرگ الهى را، مهمل گذارند و به آرايش و پيرايش آن نپردازند. عالمان اخلاق گفتهاند: بهترين حالتِ بشر آن است، كه بتواند زبان خود را از انواع گناهان نگه دارد. بنابر اين از چنين نعمت بىبديل نبايد چشم پوشيد، و آن را مهمل گذاشت. سزاوار نيست كه زبان را هرز بگذاريم و بىلگامش وانهيم كه همواره سخنان ياوه و بىمعنا از آن بيرون ريزد. زبان چه عضو شريف و خوبى است، در صورتى كه متين و منظم و راست باشد. و چه عضو پست و زشتى است در صورتى كه شُل و بيهوده گو و ياوه سرا باشد. اندازه رشد ملتها را، مىتوان از زبانشان فهميد: اگر مردمى هستند اغراق گو، در سخنان مبالغه و افراط مىكنند، بيهوده تملّق مىگويند و ياوه مىسرايند و غالباً به غيبت ديگران و سرزنش اين و آن مشغولاند، سوگند فراوان مىخورند و قول مىدهند و پيمان مىبندند و به آسانى مىشكنند، مردمى بىرشد- كم خرد و سست ايماناند، كه با آنها مىشود مانند كودك بازى كرد، و همچون گوى، به اين سو و آن سو، پرتاپشان نمود. اما اگر مردمى هستند سخن به اندازه مىگويند- مىسنجند و بر زبان مىآورند- قول خود را محترم مىشمارند- زبان را حربهاى براى هتكِ عِرض و آبروى ديگران قرار نمىدهند، سوگند نمىخورند و بىسوگند، دروغ نمىگويند، موارد سخنان را تشخيص مىدهند و هر سخنى را در جاى خودش مىگويند، اينها مردمى شريف و عاقل و محكم و با ايماناند، كه ناچار بايد احترام و حيثيّتشان محفوظ باشد.[١]
زبانآورى
ما حصل اينكه، زبان مظهر امتياز انسان و آدميت است، و در ميان همه اعضاى تن، در كنار نعمتِ عقل، از نعمتهاى شريف خداوند است. كه بندگانش را بدان نواخته است. و اما زبان آورى و به تعبير امام سجاد (ع)- «انطلاقِ لِسان» خود نواختِ ديگرى است كه خداوند برخى از آدميان چون اولياى الهى را، بدان نوازش داده و پيامبرانش را، در ابلاغ
[١] - سخنرانىهاى دانشمند و فيلسوف مرحوم راشد، ج ٤، ص ١٠٤