اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ١٢٩ - خوشا آنان كه سر بر خاك اويند
|
چشمهاى نيك هم بر وى بَدَست |
از رهِ غيرت، كه حُسنش بىحدست |
|
|
يك دهان خواهم به پهناى فلك |
تا بگويم وصف آن رشكِ مَلَك |
|
|
ور دهان يابم چنينِ و صد چنين |
تنگ آيد در فغانِ اين حَنين |
|
|
اين قَدَر هم گر نگويم، اى سنَد |
شيشه دل از ضعيفى بشكند |
|
|
شيشه دل را چو نازك ديدهام |
بهر تسكين بس قبا بدريدهام[١] |
|
چگونه ممكن است، مردى را كه تنها در مخلوق بودن، مانند ديگر بشرهاست توصيف كرد؟ ليكن او پيامبر است و ديگران، ديگراناند. مردى كه داراى مقام «عبوديّت تامّه» است؛ و فيض هستى، به بركت وجود او، به ديگران مىرسد. مردى كه با اولين نگاهش به اين جهان «آتشكده فارس فرو مىميرد و كاخ كسرى فرومىريزد»، و راهى تازه پيش پاى انسان مىنهد، مدرسهها را مىبندد و مدرسهاى ديگر به روى بشريت مىگشايد. قالبها را در هم مىشكند و قالبى نو مىريزد، فلك را سقف مىشكافد و طرحى نو درمىاندازد.
مغزها را از انديشههاى فرسوده مىپيرايد، و انديشهاى بديع عرضه مىنمايد، و تفكرى تازه مطرح مىكند، و راه را براى گفت و گو باز، تا بحثها در گيرد و بازار ردّ و قبول، گرم گردد و مغز آدميان به تلاش و تكاپو واداشته شود و دفينههاى خرد شكوفا گردد. مردى كه به ايمان فرا مىخواند، ليكن نه دعوت به ايمان چشم بسته و جاهلانه؛ بلكه دعوت به ايمان مبتنى بر تعقّل؛ چرا كه او آمد تا انسان صاحب مغز و لُبّ گردد. مردى كه برخاسته از آكادمىهاى آتن، يا اسكندريه مصر، از رم، يا مدائن نبود، آنجا كه انبوهِ كتابها و فيلسوفان و انديشهوران و دانشمندان و اديبان و شاعران و هنرمندان، همه دانستنىها و انديشهها و تجربههاى گرانقدر نسلها و تمدنهاى تاريخ بشرى را گِرد آورده بودند، تا انسانهاى متمدن و تربيت يافته بسازند؛ بلكه او از قلب صحراى تشنه و سوزانى برخاسته بود، كه ذهن تاريخ هرگز از آن خاطرهاى نداشت. او در بدوىترين جامعه بشرى برانگيخته شد. آيا ممكن است مردى بدين عظمت و احتشام را توصيف كرد، و درباره او سخن گفت؟! هرگز!! مگر مىشود قطره را گفت تا در ثناى اقيانوس سخن بگويد، و از ذرّه خواست تا فضايل خورشيد را بسرايد ... ايْنَ التّرابُ و
[١] - مثنوى، دفتر پنجم، بيت ١٨٨٠- ١٨٨٧.