اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٤٦٥ - جز آستان توام در جهان پناهى نيست
|
جانِ من سهلست، جانِ جانم اوست |
دردمند و خستهام، درمانم اوست |
|
|
هر كه درمان كرد مر جانِ مرا |
بُرد گنج و دّرُو مرجانِ مرا |
|
|
جمله گفتندش كه جانبازى كنيم |
فهم گِرد آريم و انبازى كنيم |
|
|
هر يكى از ما مسيحِ عالميست |
هر الم را در كفِ ما مرهميست |
|
|
«گر خدا خواهد» نگفتند از بَطَر |
پس خدا بنمودشان عجز بشر |
|
معالجه و درمانِ طبيبانِ پر ادّعا به سبب غرور و غفلت از حق، معكوس افتاد و به جاى تسكين الم و تخفيف مرض بر درد و رنج افزود و داروها بر خلاف خاصيّت خود عمل كرد، شاه بيدار دل مانند همه افراد بشر كه وقتى از اسباب ظاهرى نوميد مىشوند روى در عالم غيب و به درگاه خدا مىآورند، به مسجد رفت و از ميان جان زارى برآورد.
و از اين رو، دعاىاش به اجابت رسيد. نكتهاى كه مولانا به اشارت بيان مىكند اين است كه «دعا» وقتى مؤثّر مىافتد كه دل با زبان همراه باشد و خلوص نيّت و بيچارگى سراپاى وجود آدمى را فراگيرد. شاه را در ميان گريه خواب فرو مىگيرد و گرهِ مشكل او در خواب گشوده مىگردد. پيرى به او وعده مىدهد، كه فردا غريبى، كه طبيب حاذق است فرا مىرسد و بيمار را علاج و درمان مىكند. شاه فردا روز، در منظره منتظر است؛ زيرا به وعده غيب اطمينان دارد. پيرى از دور بر شكل خيال پديد مىشود، ولى سيما و چهره او گواهى مىدهد كه مطلوب هموست. شاه ميهمان غيبى را پذيره مىكند. استقبال و پذيرايى به پايان مىرسد و شاه طبيب را به بالاى سر بيمار مىبرد و او مانند طبيبان جسمانى تمام شرايط معاينه را رعايت مىكند و رنج او را بيمارى دل تشخيص مىدهد. و مىگويد آن طبيبان درد ناشناسِ مغرور، به جاى آبادانى، ويرانى كردهاند؛ چرا كه رنج و درد او را نشناختهاند. و جاهلانه با آن مواجه شدهاند و به زعم و توهّم باطلِ خود، به درمان اقدام كردهاند. براى همين موجب افزونى بيمارى شدهاند:
|
گفت هر دارو كه ايشان كردهاند |
آن عمارت نيست، ويران كردهاند |
|
|
بى خبر بودند از حالِ درون |
استعيذُاللَّهَ ممّا يَفْتَرون |
|
|
ديد رنج و كشف شد بر وى نهفت |
ليك پنهان كرد و با سلطان نگفت |
|
|
رنجش از صفرا و از سودا نبود |
بوى هر هيزم پديد آيد ز دود |
|