اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٤٦٤ - جز آستان توام در جهان پناهى نيست
هُوَ الْقَلبُ الذّىِ سَلُمَ مِنْ حُبّ الدُّنْيا.[١] قلب سليم، دلى است كه از محبّت دنيا و آلايشهاى آن پاك است.
سَليمٌ مِنْ كُّلِ ما سِوَى اللَّهِ تَعالى لَمْ يَتَعَلَّقْ بِشَىءٍ غَيْرُهُ.[٢] قلب سليم، دلى است كه از هر چه، جز خداست، پاك است و به هيچ چيز جز خداوند وابسته نيست.
ماحصل اين كه، قلب و دل، يا بيمار است، يا سالم. و انسانها، يا بيماردلانند مانندِ منافقان، يا از سلامتِ دل برخوردارند مانند ابراهيم و ابراهيميان. و به تعبير ديگر، در ميان آدميان دو گونه «دل» است؛ دلِ آبادان و دلِ ويران، از آبادانى و ويرانى دل، مىتوان تصويرهاى گوناگونى داشت. بنابر يك تصوير ساده، اگر چيزى داراى اجزايى بود و اين اجزاء در كنار يكديگر قرار گيرند، و هيئت و تأليف نخستين را فراهم آورند، آبادانى حاصل مىشود. و اگر اين اجزاء از يكديگر بپاشند و هيئت و تأليفشان درهم ريزد، ويرانى به جاى آبادانى مىنشيند.
مولانا در مثنوى خود، در قصّه پادشاه و كنيزك، آورده است: در روزگار پيشين پادشاهى بود كه قدرت مادّى و استيلاء معنوى داشت و دنيا و دين و صورت و معنا را، با هم جمع كرده بود. اتفاقاً به عزم شكار بر نشست و در شارعِ شهر كنيزكى ديد و بر وى عاشق شد، چنان كه از سرِمان برخاست و او را خريد. ولى چون هرگز شادمانى كامل به كسى نمىدهند، همين كه شاه از ديدار وى بهره گرفت آن كنيزك بيمار شد، شاه طبيبان را گرد آورد و آنها را وعده گنج و جواهر گرانمايه داد، طبيبان چنان كه اقتضاى خود نمايى بشر در برابر صاحبان قدرت و هنگام چيرگى آز و حبِّ جاه است (جاهطلبى است)، از قدرت خود در علاج امراض سخن گفتند، ولى از عجز بشرى و قدرت خداوند غافل ماندند، و به خواستِ خداوند تكيه نكردند و «ان شاءاللَّهُ» نگفتند، و خداوند ناتوانى آنها را آشكار كرد:
|
شه طبيبان جمع كرد از چپّ و راست |
گفت جانِ هر دو در دست شماست |
|
[١] - مجمع البيان، ج ٧، ص ١٩٤
[٢] - همان، ج ٨، ص ٤٤٨